تبليغاتX
بی وقت نوشت های سزار آدینوس
 

۲۰ خط، ۱۰ دقیقه تامل:

 

۱- برای خودت غرور داشته باش، نه برای دیگری!

۲- برای دیگری ارزش بزار نه برای خودت!

۳- دنبال تنهایی باش، اما مفیداستفاده کن، نه منفی!

۴- زیر بارون قدم بزن تا بفهمی عشق و قدرت خدا یعنی چی!

۵- واسه عشق اصرار نکن،بدترین نوع عشق اونی هستش که با اصرار به وجود بیاد!

۶- صبر از انتقام قشنگتره، مثل صبر خدا در برابر ما!

۷- فرصت ازدواج مثل فرصت زندگی یک باره، پس بهترین رو پیدا کن اگه بهترینی!

۸- زنده زندگی کن!

۹- روراست باش تا طلبکار باشی نه بدهکار!

۱۰- شرمنده از دنیا نرو، زنده از دنیا برو!

۱۱- کینه ای که بین ماه و خورشید هست رو نداشته باش!

۱۲- وقت بزار اما وقت نگیر!

۱۳- شک نکن، مطمئن باش!

۱۴- یک رنگ صحبت کن، اما رنگی زندگی کن!

۱۵- خودت بهتر از هر کسی خودت رو می شناسی!

۱۶- اول عاقلی، بعد عاشقی!

۱۷- خوشبختی یعنی جایی که سقف چکه نکنه!

۱۸- دنیا بزرگه اما یادت نره که خدا بزرگتره!

۱۹- هیچ وقت ورق آخرت رو ، رو نکن!

۲۰- این ۲۰ خط همیشه یادت باشه!

(سزار  آدینوس )

 


+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 17:10
توسط سزار آدینوس |
 

امروز فقط تکخطی :

خیانت جایی است که در سخترین شرایط راحتترین تصمیم گرفته بشه!

 


+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:36
توسط سزار آدینوس |

 

عشق را نهان باید کرد

دروغ بابد گفت

خود خواه بود و مغرور

دم از بی وفایی زد

رنگی باید بود

احساس بی احساسی

از خود راضی باید بود

همواره رسم همین است

به جای عشق

باید گفت:

غرور

آسمان غرورش می شکند

که می بارد

مثل من

که همیشه باریدم

اما گفتم که

از خوشحالیست...

اما تو همیشه تابیدی!
چون غرورت نشکست

و تابان ماندی

به امید روزی

که غرورت غروب کند!

 

 

 

تک خطی امروز سزار:

فهمیدن و تنها ماندن بهتر است تا نفهمیدن و عاشق ماندن!

 


+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:52
توسط سزار آدینوس |

 

تو به سان یک شعری

سرآغاز هر دفتر

چو شود دفتر را پایان

تو شوی آغازی دگر

چه دفتر ها که با

نام تو آغاز نشد

چه کتاب ها که اسم

 تو در آن پیدا نبود

نیافتدم سراینده ات را

در پی خواندنها

چه زیبا

تو را خواندند

صاحبان دفتر ها

گر دفتر دلم

بی مقدمه ماند

به است از

یک شعر هزاران سراینده

یادم

روزی که شوی

مقدمه پایان حکایت

حکایتها که

همه آمدند و خواندند و سری تکان دادند و رفتند...

                                                                                    ( آدینوس)

 

 

 

 

 

 

امروز سزار:

هیچ صدایی ماندنی تر از صدای شکستن غرور نیست!

 

 

 

 

 


پاراگراف :

دوستانه می نویسم نه شاعرانه! قابل توجه دوستان عزیزی که شعر رو به صورت استاندارد و وزنی دوست دارن!


+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 12:4
توسط سزار آدینوس |

 

ای که در دلت آری و نه به لب داری

پری از درد غرور، چه ها به سر داری

 

نرود ساقی مغرور داخل میکده هرگز

نشود بنای برج خیانت تا ثریا ها  هرگز

 

بر فرش شدن را احتیاجش بادی بیش نیست

گسستن عشق را احتیاجش دروغی بیش نیست

 

حال که بعد ها گذشته، تو باش و آن غرورت یارت

حال که برایم بعدها مانده ، منم و تنهایی به یادت....

( آدینوس )

 

 

امروز آدینوس :

 

بارانی باش تا هفت رنگ بتابی!

 

 


+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 8:35
توسط سزار آدینوس |
حس خوبی نداشتم.... یک ساعت قبل از موعد اتمام کارم زدم بیرون.... نمی دونستم دارم چی کار می کنم و کجا می رم....اولش خیلی شلوغ بود.. همه ریخته بودن بیرون.. یکی عاشق بود.. اومده بیرون... یکی معتاد بود .. اومده بود یه جای خلوت تزریق کنه.. بعضی ها خونواده بودن اومده بودن که تفریح کنن... یکی از جاهای جالبش اینجا بود که اصلا باجه تلفن خالی وجود نداشت... هر چی قدم می زدم و متر می کردم و به هر باجه ای که می رسیدم می دیدم یکی تلفن  عمومی رو اشغال کرده.. ولی انصافاً! عجب دنیایی داره وقتی پای باجه داری با یکی که دوسش داری صحبت می کنی... چه کارتها که واسه این جور لحظات خریداری نشد و  چه عمرها که بای این باچه ها هدر نرفت.. خیلی واسم جالب بود... هر چی باجه تو شهر می شناختم رفتم سر زدم دیدم .. دیدم که نه... همشون Bussy! ساعت ۱۱ شب بود.. کم کم هوا داشت واسه من تاریک می شد... دلم هم حال خونه رفتن نداشت.... دیگه از جمعیتی که ساعت ۹ بیرون بودن خبر نبود.... عاشقا با عشقشون صاف کردن رفتن خونه.. معتادا هم که دیگه..... هر ۵۰۰ متر که قدم می زدم یه نفر رو می دیدم.... ساعت شده بود ۱۲ .... یکی از زیباترین لحظات سزار قدم زدن ساعت ۱۲ اون هم تو یه خیابون بزرگ و طویل که هیچکس تو نباشه... نه ماشین بود... نه آدم... من بودم و یه خیابون بلند.... همش فکر می کردم که آخرین نفری هستم که امشب تو این خیابون قدم می زنه.... به خود گفتم آخرین رهگذرم تو این خیابون بلند...خلاصه... نشد.. سردی هوا ما رو شکست داد و روانه خونمون کرد....ساعت ۱ بود که رسیدم خونه.... با این که دیروز حس غریبی داشتم و حالم به طرز عجیبی خوب نبود اما می ارزید به دیدن و فکر کردن در مورد خیلی چیزا....

واسه امروز هم:

از دست دادن خیلی چیزا به این می ارزه که یه نفر آدم خیلی دوست داره!!!

 


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 10:1
توسط سزار آدینوس |

دیروز تا کنار خانه کاهگلی غرورت آمدم، پیدا بود که نگاهت تعبیر زمستانی سرد است... ترسم از شکستن بغض گلو بود... به ناچار سکوت مرا اختیار کرد..حال که سالها می گذرد زلزله ای نتوانست آن خانه کاهگلی را فرو ریزد... آری حال امروز که ستون خانه ام در حال فروپاشی است، به خودت زحمت نگاه کردن هم نمی دهی...

 

امروز:

شاد بودن بزرگترین انتقامی است که می توان از زندگی گرفت....

 

 


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 16:28
توسط سزار آدینوس |
امروز جمعه بود... یه جبهه بود پر از آدمک های خشک و بی جون... من بودم و آدمک هایی که دوروبرم بودن... به یکی ازآدمک ها رسیدم... شروع کردم باهاش صحبت کردن... یه کم که صحبت کردم فهمیدم که من این آدمک رو  ۷۰ روزه می شناسم.. جالب بود برام.. یه همچین آدمکی.. چند دقیقه گذشت... گفتم می خوام معامله کنم... ترسید خندش گرفت.. گفتم هر چی که دوست داری.. هر چی که بخوای...فهمید و به من نفهموند... خلاصه معاملون تموم شد.. البته نه اون چیزی که من انتظار داشتم.. اما معالمه خوبی بود.. سود و ضررش مال جفتمون بود... سزار هیچ وقت تحت هیچ شرایطی اجازه انتخاب نمی ده... اما این چند روز حالم خوب نبود و یکی از نقاط ضعف آدینوس اینه که زمانی که حالش خوب نیست احساساتیه...این شد که امروز گفتم قیچی مال تو... بگذریم... امروز هم با یه آدمک معامله کردم که خیلی واسم جالب بود..... حالم هم خوب نبود گفتم بیام یه چند خطی بنویسم... البته اینو هم بگم که از اون ۱۲ نفر که نظر ( خصوصی) دادن هم ممنونم...

 

این هم مال امروز تقدیم به آدمکها:

    وقتی داری معامله می کنی ( چه عشقی و چه مالی و...) سعی کن به ضرری که ممکنه بدی فکر کنی نه به سودی که اون لحظه می کنی!

 


+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 17:35
توسط سزار آدینوس |

 

بعضی وقتامثل همین وقتا به حدی حرف میاد تو ذهنم که به خودم می گم بیام و تو وبلاگ بنویسم... یکم که سرم شلوغ می شه همه چی یادم میره... حتی شخصیت سزار نیز منو تحویل نمی گیره.. می شم یه آدم معمولی..... تا اینکه و قتی یکی منو تحویل می گیره سزار گل می کنه.... اما متاسفانه جوش طوریه که هیچ جوری نیست.. یعنی متفاوته.. دست خودش هم نیست...یکی می گه مغروره... یکی می گه خودخواه...یکی می گه عشق کشته است... یکی می گه بی احساسه... وقتی احساس می کنم یکی در مورد من اینطوری حرف می زنه اینقدر از خوذم بی حال می شم که نگو... کلاً سعی ام اینه که دوستایی مثل خودم پیدا کنم.... کار سختیه.. می دونین چرا؟؟؟ چون پیدا کردن یه همچین آدمایی که همه فکر می کنن مغرور و خودخواهاً سخته اما....

 

سزار سعی نکرده عاشق شه؛ چون:

- مطمئن نیست بشه با یه چسبی دلی که بعدن می شکه رو مثل اولش کرد... چون اون یه باری که شکست هیچ چسبی نتونست اون رو مثل بار اول کنه...رفت دنبال یه شخصیت جدید با یه دل نو و صاف..

- آدینوس اعتقاد داره که آدم عاقل عاشق یه اشتباه رو دوبار تکرار نمی کنه... پس نمی ره دنبال دستمال که سری که درد نمی کنه رو ببنده...

- خیانت! همین آدینوس تونسته به همه ثابت کنه که انسانیت و انسان موندن خیلی سخته... پس بیش از این انتظار از خودمون نداشته باشیم...

- بیایم به خودمون دروغ نگیم... ارباب ما بدترین گناه رو بزرگترین گناه می دونه.... به نطر آدینوس هم بزرگترین گناه اینه که به خودت خیانت کنی... یعنی یه آدم بی منطق!!!

- احساس خوبه البته به این صورت : عاقل عاشق نه عاشق عاقل

- می شه منطقی شاد بود... می شه اول فکر کرد و بعد با احساس مشورت کرد....

- می شه با خود دوست بودو و اعتماد داشت...

 بعدها هم سعی می کنم یادتون بدم که چه جوری می شه منطقی شاد بود.!!! شاید بگین میشه که عاشق واقعی بود. عشق دو طرفه داشت و از اینجور چیزا... اما حقیقت که من ازش یاد می کنم اینه که سعی کنیم افسانه ای فکر نکنیم!!!

 

و این هم امروز سزار:

امیدوار نشو تا ناامید نشی!!!!

 

 


+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 17:47
توسط سزار آدینوس |
گاهی وقتا یادم می ره آدمم... نمی دونم چرا؟؟؟ بعد که تنها می شم حس سزار بودن منو می گیره.. تازه یادم می یاد که وبلاگ دارم و واسه خواننده هام می نویسم... خیلی وقتا یادم می ره که یه روزی عمرم تموم می شه و نباید دل به چیزای پوچ ببندم... یه نوع شک حاصل می شه که همه دارن.. بعضی وقتا به قلم و دفتری که توشون می نویسن هم شک می کنم.. احساس می کنم اونا هیچی نمی فهمن و ما تکونشون می دیم و این ضایعات میاد تو مغزمون و بعدش هم رو کاغذ دفتر نوشته می شن...

بعضی وقتا هم دلسرد می شم.. از این دزدیهای ادبی.. از این اهانت های ادبی که به شعرای ما می شه... ( دستبند برای زندانیان...پول آب باید بدهیم.. پول گاز جدا.. و دیگر هیچ...) اسمش رو گذاشتن شعر...

بگذریم.... بعضی وقتا بغض اینقدر اینجامو می گیره که قلم و خودکار هم می مونن چی بنویسن تا آدینوس راضی بشه!!! بدتر از اینا موس و کیبورد.... بعضی وقتا هم به حدی موقع نوشتن جو منو می گیره که متن من از موضوع اصلیش خارج می شه... مثل الان... امروز هم مثل دیروز اومد مثل دیشب صبح می شه و میره... چند بیت امروز تقدیم با عشق:

- بگذار بروم جایی که در آنجا حسرت دیدار یار نیست!

- بگذار بروم جایی که در آنجا شوق دیدار یار نیست!

( نگین آدینوس عاشق نیست)

- کدامین روز تواند روزهای برخورد سردت را فراموشی بخشد...

- چه جایی جز آنجا که در آنجا حسرت دیدار یار نیست؟؟؟

 


+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 19:13
توسط سزار آدینوس |
سلام گرم از این سرزمین گرم سرد به همه رهپویان سرزمین تنهایی .. امید.. عشق...

چندروزی است که گرمی هوا ملال آپ کردن را از سزار گرفته و این گرما ملالی شده در کنار ملال دوری از شما....

سرخوش و مست آنم که آپم....

گرمای هوا به حدی است که در شبهای سردش درختان چنار سراغ گرمای روز از صنوبر می گیرند.

پاراگراف خودمونی تر:

خوب هستین شما!!! احساس امروز آدینوس یه احساسه که هیچ کس نداشته!!! دیدین بعضی از آدما وقتی به یه دختری می رسن روبه دختر نمی دن؟؟؟ می گن ما عشق حالیمون نیست.. دخترا الن و بلن.... ما عشق رو تو خودمون کشتیم....عاشق نمی شیم... یا برعکس ممکنه نتونن رو احساسشون غلبه کنن و تسلیم دل بشن و عقل رو بزارن کنار...

یکی رسید به سزار گفت : شهریوری هستی؟؟ پرسیدم؟ چطور؟؟ گفت آخه خیلی مغروری؟؟؟ گفتم چرا مغرور؟؟؟ گفت : برای اینکه فکر می کنی چه خبره و ناز می کنی؟؟؟ گفتم شهریوری نیستم اما می تونی اینجوری فکر کنی تا شاید سزار شرمنده نشه!!!
داشتم می گفتم! یکی از اخلاقای خاص سزار اینه که دوست نداره عاشق بشه و کسی رو عاشق کنه!!!

- چرا؟

سزار می ترسه!!! بزرگترین مانع عاشق شدن سزار ترسش از خیانت هستش! هیچ چیزی بدتر از این نیست که یار سزار یار خیانت بشه!!! این محکمترین دلیلی هستش که سزار عاشق نمی شه!!!!

در مورد سخن امروز کمی تامل کنین و بخونین... خیلی معنی داره!!!

 

- چکیده امروز سزار آدینوس :

می دونی بدترین چیز تو دنیا چیه؟؟؟  این که عشقت متوجه خیانتش به تو بشه!!! همین!!!

 

 

 


+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 17:9
توسط سزار آدینوس |
دیشب چقدر لشکر خونه ما بود... پر بود سیاه و سفید... همه منتظر بودن که شام بخورن و برن دست بوس... اما.... یه لحظه کله من رو هم گرفت که پا بوس آقا بشم.. اما نمی دونم چرا بی میلیم و بی تفاوتیم گل کرده بود...این شد نرفتم و گفتم اینجا باشم و آپ کنم..... الان همه اونجان و ما اینجا.. ۱۰۰۰ کیلومتر فاصله بین ما و اونایی که دیشب رفت هستش.... فکر کنم که دیشب که ساعت ۱۱ رفتن امروز بعد از ظهر باید ساعت ۴ رسیده باشن.. به هر حال یادشون انداختم که سزار التماس دعا داره!!!!

 

 

سخن امروز سزار:

- گاهی وقتا غلبه بر احساس شانسای بزرگتری رو در برداره!


+ نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387ساعت 16:34
توسط سزار آدینوس |
این هم از ۸۶ که گذشت.. واسه خیلی ها بد مثل سزار و واسه خیلی ها خوب..... مهم اینه که گذشت و بازم هم سر سفره سال جدید کنار پدر و مادر بودیم.... تو هم هر جا که هستی آجیل زیاد بخور.. می دونی چرا سزار آجیل رو زیاد دوست داره؟؟؟ واسه اینکه وقتی که عید می شه تنها راهی که سزار می تونه تلخی خاطرات سالی که گذشت رو جبران کنه اینه که آجیل شیرین بخوره.. هرچند آجیلای امروزی هم دردی رو دوا نمی کنه!

و اما امروز:

همه غرق در تبریک اند و ما غرق در فراق...

همه غرق شادی و سزار غرق یاد یار...

همه می گویند : " سال نو مبارک"

سزار تبریکش جز سکوت چیزی نیست...

اما با سکوت گویم .... آدینوس:

                           """ سال نو مبارک """"

( تمام غمها و اشکها حلالت باد!)

 


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 18:22
توسط سزار آدینوس |