تبليغاتX
بی وقت نوشت های سزار آدینوس

 

وقتی که دلتنگ میشم و همراه تنهایی میرم، داغ دلم تازه میشه!

زمزمه های خوندنم،وسوسه های موندم با تو همش تازه میشه!

قدر هزار تا پنجره تنهایی آواز می خونم،دارم با کی حرف میزنم نمی دونم نمیدونم!

 

این روزا دنیا واسه من از خونمون کوچیکتره!

 

کاش میتونستم بخونم قدر هزار تا پنجره!

طلوع من طلوع من وقتی غروب پر بزنه موقع رفتنِ منه!!!

حالا که دلتنگی داره رفیق تنهاییم میشه،کوچه ها نارفیق شدن!

حالا که میخوان شب و روز بهم دیگه دروغ بگن ساعت ها هم دقیق شدن!

 طلوع من طلوع من وقتی غروب پر بزنه موقع رفتنِ منه!

 

 طلوع من طلوع من! وقتی غروب پر بزنه موقع رفتنِ منه!

 

 


تکخطی:

کاش توی کشتی زندگی مون یکی ناخدا بود...

کاش توی قصه عشقمون یکی باخدا بود... !

 


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 10:58
توسط سزار آدینوس

 

بار خدایا از عشق امروزمان قدری هم برای فرداهایمان کنار بگذار!
باشدآن زمان که ثانیه ها از پس هم گذشتند و ما را دلسرد کردند
به یاد آوریم که روزی...
عاشق بوده ایم!!!

 

ـــــ

چند خطی: 

۱• بهار را همیشه دوست داشتم اما، نه به اندازه ی رنگارنگی پاییز تن طلایی! 

 

۲• بی ارزشترین بازگشت جایی است که دیگر احتیاجی نباشد...

 

 


+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 19:51
توسط سزار آدینوس |
      

                            • سیه چشمی به کار عشق استاد

                                                               • به من درس عاشقی می داد

                            • از یاد برد مرا آخر ولی

                                                               • جز او عالمی را بردم ز یاد

-------------------------------

به امید بازگشتت ایستادن...

به خیالت چشم نهادن

مرا شیرین تر زینها آرزویی است

دهان کوچکت را بوسه دادن!

-------------------------------

برمی گردم!

برمی گردم از کوچه ها...

و از خیابانهایی که مرا به سمت بزرگی برد

با چشمها و دستهایی که هوز بوی سادگی می دهد.

ولی اما...

آیا...؟

باز همبازیهای کودکیم مرا خواهند شناخت؟

 

- شکر خدا یه فرصتی گیرم اومد که یه سری به وب بزنم یه گرد و خاکی از اینجا بگیرم! آمار ترافیک وبلاگ و که نگاه می کردم یه چیز جالبی رو متوجه شدم! در طول این دو ماه که نبودم حدود ۳۶ نفر نظر دادن که ۱۳ تاشون پاک شده و بقیه رو هم به صورت خصوصی و عمومی کامنت گذاشتن! چیزی که جالبه اینه که خیلی وبلاگ رو لود می کنن و بدون اینکه کامنتی بزارن تشریف می برن! سعی می کنم آمار اینکه که کیا ازکجا می یان رو هم گیر بیارم! بگذریم از اینا...

عرض یه معذرت خواهی دارم خدمت دوستانی که این مدت تنها بودن! ماموریت کاری ما حدوداً ۴ ماه بود به دلیل یه سری مشکلات در طی دو ماه به پایان رسید! و من خیلی خیلی خوشحال و شاکرم که تونستم با صبر و تحمل خداوند مشقات این مدت رو تحل کنم!

مهمترین خبری که الان هست اینه که طی آخرین پیگیری که بنده از سفارت جمهوری ایران داشتم تاییده سفارتم رو به دلیل عدم ارایه مدرک خاتمه ماموریت قبول نکردن که قرار بر این شده حدوداً طی دو هفته آینده بعد از گرفتن کارت پایان ماموریت تاییدیه سفارت رو بیرم اگه خدا بخود اینجا رو ترک کنم! نه به اینکه قبلاً قصدمون قاچاقی رفتن بود نه به این رفتن قانونی و دردسراش! به هر حال تاریخ اینوایتیگ بنده یکم دسامبر ۲۰۰۹ یعنی حدوداً اواخر دهه اول آذر ماه امسال خواهد بود. از این بابت خیلی خوشحالم اون هم به خاطر خلاص شدن از همه مشکلات و دردهایی که تحمل کردم. این مدت توی دوردست ترین نقاط اینجا دلم گرفته! لای سنگ ها و دشتها و کوههایی که جانور هم قادر به تحملش نیست به خاطر رسیدن به یه همچین روزی صبر کردم و محکم شدم! خوشحالم که دارم مزد شیرین صبر کردن رو می گیرم! باز هم مثل همیشه لطف خداست که سزاربهتر از گذشته سراپا نگهداشته! یا رب شکرت!!!

به خاطر این برگشتن غیر منتظره یه تیکه دل نوشته کوچولو که تو منطقه دلم گرفته بود و به ذهنم اومد رو براتون می زارم!

تیک... تاک...

شهریور دارد قدم می زند در این حوالی و من وعده دار با نور!

نازنین مرداد هم تموم شد. بلند نخند به من،شوخی نمی کنم! چقد زود گذشت. زندگی رو می گم دیگه. انگار همین دیروز بود که نشستیم کنار سفره هفت سین و زل زدیم به ورجه و وورجه ی ماهی تنگ بلوریمون!

طراوت سبزه رو با انگشت هامون حس کردیم! زیر لب هامون یا مقلب رو زمزمه کردیم! و گوش دادیم به تیک تاک ساعت که مبادا سال تحویل شه و ما نفهمیم! باز نخند! تو تحویل سال رو فهمیدی اما من رو اگه یادت باشه سراپا استرس! چون نبودی! مثل خیلی از نبودنا و استرسا...

آره! سال کهنه پرخاطرمون نو شد! و دل هامون رو بگو که از فرط شادی چقدر خوش شانس شده بود! همه آرزوهامون سراسر عشق بود و شور و امید............. و زیباترین از اینها برات این ۱۳ روز عید بود و روز آخر و رفتن به ۱۳ بدر! چقدر از این روز متنفر شدم! نخند می دونی چرا! خوب می دونی! ظالم نباش این روز لکه دارترین روز تقویم تاریخ زندگی سزار بود...

تیک... تاک...

اردیبهشت رسید!

هوا پر شد از عطر گل ها و ترنم دل انگیز بارون... فصل گل شده بود و گلاب! چقدر زیبا شده بود زندگی وقتی اول صبح پنجره رو باز می کردی و میون سر و صدای گنجشک ها خودت رو خوشبخت ترین موجود احساس می کردی! نخند یاد بیار! فقط بوی گل ها بود که آرامشت می داد.... تنها چیزی که لذت اینا رو گرفته بود خرداد بود و دلهره امتحانات درسیت!

تیک... تاک...

خرداد چقدر چقدر زود خودش رو تو دلت جا کرد؛ اما باز هجوم ثانیه های زودگذر زندگی آزارت می دادند،نه؟ چه احساسی داشتی وقتی خودت رو در مقابل سرنوشت و آینده و آرزوهای کوچیکت مسئول می دیدی؟ تو بودی و یه مسئولیت مثلاً بزرگ! تو بودی یه انتخاب٬ انتخابی که باید بهترین می شد! رتبه 99 برازنده عشقمون نبود! نخند به دانشگاه و آیندت فکر کن!

 

تیک... تاک...

تیر اومد!

و زمین گرم شد! و تو به راستی باور کردی که تابستون هم از راه رسیده و دلت لک زده بود واسه یه قطره بارون! آخ که چقدر کیف می داد بهت بی خیال از همه جا تو خنکای باد کولر بشینی و جومونگ ببینی! نخند بانو! نخند! تجسم اینکه من اون لحظه کجام کار آسون و هر کسی نیست! نخند مهرسا...

 

تیک... تاک...

تو همین اثنا مراد هم پیداش شد! گرم تر از قبل شد هوا! آخه دیگه رسیده بودیم به اوج تابستون دیگه! تموم دغده ات شده بود سور وسات یه مسافرت رو جور کنی و خستگی یه سال درسی رو در کنی! شب روز مرداد کلاس های تقویتی رتبه 99 دانشگات! نخند مرداد سال قبل رو تجسم کن...

 

تیک... تاک...

مرداد هم سریع تموم شد و الان شهریور رسیده! اما شهریور زیاد مهم نیست!

مهم شروع شدن ماه خداست! مهم تویی که 30 روز بزرگ رو پیش روت داری! برای من نه! چرا که همه روزهای بعد جدایی همچون روزهای رمضون کم و آب و غذا بود! نخند و تجسم هم نکن که کار تو نیست!

خدا یه بار دیگه بهت فرصت داده تا طعم گس سختی کشیدن رو تجربه کنی! این فرصتا واسه همه پیش نمی یاد! دوباره ماه رمضون اومده، سحرهاش رو بگو که چقدر قشنگه! سحرها وقتی پشت پا می زنی به خوابت کافیه یه نگاه بکنی به آسمون شب! ستاره ها قشنگ تر شدند مگه نه؟ نخند تجسم شب بیداری های من جمع شب و روزهای هستش که خوابیدی! مخصوصا خواب بعد از ظهر که خیلی بهت می چسبید! نخند سعی کن یادت بیاد گذشته!

یه نفس عمیق بکش و خدا رو شاکر باش که هنوز می تونی نفس بکشی... تو می تونی سختی یه روز بدون آب و عذا رو تحمل کنی. نه؟... ناسلامتی تو اشرف مخلوقاتی، چشم پوشیدن از نیاز جسم خاکیت تنها برای 12 ساعت که کار سختی نیست،هست؟

موقع افطار که شد دستهات رو بلند کن به سمت آسمون و با تمام وجودت ازش بخواه که به آرزوهای سبزت برسی! آرزوهای قشنگ.. رتبه 99 خیلی از چیزای دیگه! نخند! فقط به آخر این ماه و فطر رمضون فکر کن و همچین روز سال گذشته رو تجسم کن! نخند بی مهرسا... نخند

تیک تاک....

 سروده مورخه ۲/۶/۱۳۸۸ - ۱۹:۴۵

منطقه دهلران - کیلومتر ۶۵۰ منطقه ۰ مرزی

سزار دردها آدینوس

 

 

تک خطی:

پروردگارا...

سزار به خاطر اعتمادی که کردی شاکر توست...

 


+ نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 19:53
توسط سزار آدینوس |
 

- افسردگی نوع A (خوکی) گرفتم در طول این 35 روز ماموریت! اما خوشبختانه زنده برگشتم! فعلا می رم استراحت... اما خدا می دونه خستگی این 35 روز و گذشته کی در می شه!

پس تا یه مدت دیگه هم...

 

 

- بپرسینش چی شد؟...

- اون چشم سیاش!

- طرز نگاش...

- حجب و حیاش!

مال کی شد؟؟؟

!


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 17:23
توسط سزار آدینوس
 

- سزار بی سر و صدا یک سال بزرگتر می شود...

• همیشه می ترسیدم از روزی که ببازم! می ترسیدم از روزی که خرد بشم و مجبور به کاری که دوست ندارم بشم! می ترسیدم از روزی که نوبت رفتن من شه! می ترسیدم از روزی که تنها بشم! می ترسیدم از روزی که ...

آخرین قطعه غزلم رو براتون می زارم به عنوان آخرین یادبود سزار با اینکه این اواخر اینجا خیلی سرد شده بود و کسی اینجا سر نمی زد اما ارزش یادگاری رو داره!

 

فراموش ات می کنم...

روزی که ترا شناختم

حتی به توهم فکر نمی کردم!

روزی که باتو قرار گذاشتم

هرگز فکر نمی کردم قلبم بخاطر توبزند

جدی بتوجواب نه دادم جلسه اول

بعد نرم وارد شدی از راه شعر

 ودوباره غافلگیرم کردی با بوسه بر زیر گوشم

دنیا برایم عوض شد مرتبه بعد تنم را بالبانت سوزاندی

فرار کردم...

نمی خواستم باور کنم دوباره دل در گرو گذاشتم

التماس کردم بگذر وتومصمم گفتی نه!!!!!!

وحالا مرارنجاندی وخوب فهمیدم

توهم هوس باز بودی نه عشق باز

همه شعر هایت جهت کامیابی بود

چه خوب که زود فهمیدم!

وتمام خاطرات ترا در کوه دفن کردم

واین خانه بعداز تو نوشته خواهد شد با تخیل من

عجب که در این جا هم دست از فکرم برنمی داری!

و این نیز خواهد گذشت...

آنچه می ماند نسخه ای از داروهای کمیابی است

که دکتر وقتی مریض را جواب می کند او را دلخوش می کند...

و باز این نیز خواهد گذشت!

دکتر التیام من داروی زمان را تجویز کرد...

مثل آن روزها که برایم بوسه از لبان گرم تجویز می کردی!

دیگر به هیچ دکتری اعتماد نخواهم کرد...

(قطعه ۷۰ مجموعه غزل تف)

 

• خبر اول اینکه موعد ماموریت ما اعلام شده! این خبر خبر خوبی نیست. اما چیزی که آرومم کرده خبری هستش که یکی از دوستان من در مورد اینوایتینگ سفارت بهم داده! فعلا که سفارت تایید نکرده! اگه خدا بخواد بعد از اتمام ماموریت شاید بتونم تکلیفش رو یکسره کنم که در اینصورت شاید به لطف خدا برنامه رفتن ما هم جور بشه! همه چی رو گذر زمان بعد از این چهار ماه معلوم می کنه!

• خبر دوم اینکه خدمت  یه تعدادی از دوستان شمالی بنده که گه گدار اینجا سر می زدن و نظر می دادن و حتی یه سری هم سر می زدن و بنا به دلایلی بی سرو صدا می رفتن هم عارض شم که بنده روزای آخر زندگی در اینجا رو تجربه می کنم و از روز سه شنبه یعنی بعد از اینکه مراسم خداحافظی با دوستان رو در اینجا انجام دادم اینجا رو ترک می کنم... البته فقط من نه و عزیمت خانوادگی منظورمه که کلهم یکن شمال رو برای همیشه ترک می کنیم( هم خوشحال و هم ناراحتم)دلم می خواست اسم همه رو بیارم اما شاید خیلیها رو ناراحت و خیلیها رو هم خوشحال کنه که ترجیح دادم اسمی نیارم! اما همین زندگی ۲۰ ساله اینجا برام ارزش داشت و سعی ام اینه که به خاطرات مثبت اینجا فکر کنم!

• دیگه اینکه یکی از دوستان خواسته بود که من کاملا خودم رو معرفی کنم! با اینکه دوست داشتم مخفی بمونه اما چون شاید این رفتن برگشتنش کمی نامعلوم و غیر ممکن باشه روشون رو زمین نمی اندازم! من رضا محمدی هستم، متولد یکی از شهرهای آذری نشین شمال کشور، بزرگ شده یکی از شهرهای گیلانم، متولد ۱۳۶۸. امیدوارم کافی بوده باشه!

 

•از بغض گرفته عزیز هم که از ابتدای کار اینجا تا الانش هم که با ما بودن و دایما در حال پیگیری هم قلباً تشکر می کنم و براشون از صمیم قلب شادی و شادکامی آرزو می کنم و بخاطر کمبودا و مشکلاتی که این مدت براشون به وجود آوردم هم عذر خواهی می کنم!

• در مورد خانم آهورای آسمان هم که این مدت با ما بودن هم عرض سلام و تشکر دارم و براشون سلامتی آرزو می کنم(خیلی جالب بود شما یکشنبه ها معمولا کامنت می زاشتین بر خلاف دیشب که خبری نبود که بازم ترجیح می دم کنجکاو نشم و شک نکنم اما هر کی که هستین و هر کجا برای شما و عشقتون خوشبختی آرزو می کنم)

• هیچ چیز این دنیا موندگار نیست. نه خوشیش و نه سختیش! سالهای پیش این موقع سالگرد تولد سزار خیلی ها در کنارش بودن اما الان  برعکس!

• از همه اونایی که بعدها گذرشون به اینجا می افته هم تشکر می کنم و ازشون می خوام که اگه قابل دونستن افتخار بدن و اعلام نظر کنن تا شاید بعدها امیدی به برگشتن بود و سزار بهتر از قبل برگشت!

• در آخر هم التماس دعا دارم و برای همه کسایی این پست رو خوندن و خواهند خوند هم سلامتی و خوشبختی آرزو می کنم. در پناه حق!

 --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- ---

 - نامه آخر سزار!

بدرود!

درود بر روزگاری که بی هیچ سلام و سوالی بر سادگی من خیمه گاهی ساختی پر از بوی درود! پر درد غریبی. درود بر خنجری که بر دلم نشاندی و زخمی زدی به عمق عشقی که برایت از آن سایبان آرامش ساختم بی هیچ خواهشی . درود بر کاشانه ای که از آن ویرانه ای ساختی و من آن را سرایی دیدم پر  از نگاه پاک با تو بودن و همیشه ماندن . کجا رفتی آرامش سنگین نبض خیانت کجا رفتی؟ هیچ گاه ندانستی چرا به جای آن همه درود بی پاسخ بر تو امروز نغمه ام بدرود است و بس .

آن همه رویای محال که برایم ساختی پر بود از سرمای خیال . با تو بودن محالی بود و بس. از همان روز که تو رفتی گیجگاه لحظه ها هر طپشش حسرت است و باز هرم نفسهای بی همدم.چرا ؟ چرا دردهایم را ندیدی ؟ مگر روزی که به جای دیوار های سپید کاشانه ات تنها جای انگشتانی یخ بسته و خالی از عشق را بر کنگره سیاه لحظه هایت دیدم باز هم نگفتم درود؟

 مگر وقتی به جای آن همه دریای مرهمی که از چشمان رویاییت برایم ساختی تنها ساحل غمش را به من هدیه دادی نگفتم درود ؟ امروز چراو به چه جرم محکوم به فراقت هستم؟ آیا آوای تک یاخته های قلب پر دردم را از نگاهم نمیخوانی؟بی تو از دست میروم ولی میروم میروم تا تو چتر آرزوهایت را بر حریمی دگر بگشایی شاید شاید که اینبار وفادارت جفایت نبیند. بوی هوس را از تک یاخته های تن نابالغ شکوفه های گیلاس میشنوم . بوی یاس ‌و شمیم سپیده و روزمرگی و شبانگی همیشگی و بدینسان فصلها میگذرند بی هیچ جنبشی.از پشت قله های رفیع شکستگی نمیتوان ثانیه های بودن را باور کرد وقتی هر لحظه از شبها و روزهای درهم و سیاهم بوی تعفن سبزینه گذشتن میدهد بی آنکه حتی برای یک دم زیسته باشم بی حسرت و بی حس مرگ .

 آرزوها را به دست زورقی دادم که در میانه راه در پی چشمانی وحشی مقصود را گم کرد و بهار آرزوهایم بوی خزان و مرگ سیاه رویا گرفت . موجها صخره های انتظار را میشکست بی آنکه در پس آنهمه تلاطم در هوای رویاهایم پرنده ای پر باز کند و تن به آسمان عشق دهد تا باور کنم پس از آنهمه اندوه سهم من وصالیست عاشقانه.

 سلولهای نفرین را در دفینه قلب ترک خورده ام دفن کردم تا مباد آه سینه سوزم جغد شوم ناکامی را به آسمان خوشبختیت پرواز دهد .عاشقانه ها را از بر کردم و تو را گم کردم . جرقه های تاریکی را در پس چشمان بیتابت میدیدم بدون آنکه حتی یک لحظه به شفافیت صداقت عشق شک کنم .

 وفا نیست مرگ است وقتی تمامی لحظاتم پس از آنهمه سؤال و شاید و اما در پس خود بینی هزار توی دستانت هر لحظه شاهد فروریختگیم بود بی آنکه حتی حس کنی تویی بانی تمامی آزارم تمامی حسرت و اندوه و آرزوهای محالم .

 من و تو تمامی ثانیه های از هم پاشیدن کلبه خوشبختی را میدیدیم و میشنیدیم و من به هوای چشمان رویای عشقت و تو در هوای غروری لجام گسیخته چشمانمان را رو به تمام این وحشیانه ها بستیم . زمانی به خود آمدیم که نفسهای آخر را زیر آوار آنهمه سیاهی بسان تندیس شوم گسستن در دفتر آرزوهایمان حک میکردیم بی هیچ نرمشی و گذشتی. من بی تو در ترانه ظلمت روانه هجوم خستگیها و تنهایی های مدام شدم . سرچشمه عشقم آن نیاز فروریخته در فرهیختگی احساس در فراسوی بغض دستان شراره های مهرم پوسید و من به مرگ بی تو تن دادم تا بدانم و فریاد زنم عاشقانه میمیرم!

ای مهربان‏ترین مهربان ِِ روزهای ِِ نامهربان ِ زندگیم...افسوس که هیچ گاه نخواهی دانست که چرا با تو نماندم......

 

  --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- ---

 

 چند خطی:

ـ رونوشت روزها را روی هم سنجاق کردم: شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری / عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها / خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری / روی میز خالی من ، صفحه باز حوادث / در ستون تسلیت ها ، نامی از ما یادگاری!

ـ وقتی که زندگی من چیزی نبود به جز تیک تیک ساعت دیواری،دریافتم که باید.....باید.....باید دیوانه وار دوست بدارم.گرچه هنوز کسی که لایق این دیوانگی باشد را نیافته ام.

 ـ چه دشوار است،راز چشمانِ ترا دانستن و خموش از کنارَت گذشتن! از گریبانِ تنگِ غنچه ها بپُرس غوغای دل تنگی ام را! این تندیس ِ محزونِ من است،وارثِ ناسپاسی های عشق و تازیانه های روزگار!      

 

تکخطی:

-عجب بالا و پایین داره دنیا... بدرود!

 


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 12:56
توسط سزار آدینوس |

 بوسه گاه شهوت!

چند روزی نخواهم بود

بسترت خالی

تصور کن!

مرا در بستر سبزت

ببوسم

از لبانت

سراسر قد سروت

شب ار بی تو

به بستر سر سپارم

از تن داغ تو محرومم

بی تو مغمومم

دست من کی می نوازد

عمق جانت

قصه وصل من و تو

فارغ از عشق و هوس ها نیست

زین هوس با من و شب ها چه جاریست

بیا تا با هوس هایم

تنم را بوسه گاه شهوتت سازم

از آن پس سستیم را

با خواب در آغوش گرمت

جاودان سازم...

(از کلیات مجموع غزل تـــــــف)

 

- احتمالا طی این فصل جاری مجموعه غزل (تف) مورد نقد و بررسی انجمن منتقدین شعر امروز قرار بگیره. حتماً شما رو در جریان چند و چون کار قرار خواهم داد.

 

- خیلی جالبه! برای اولین بار من مجبور شدم  یکی از نظرای وبلاگ رو پاک کنم. آقایی اظهار نظر کرده بود که مجموعه (تف) علاوه بر اسم نامتوازنش محتوای مبتذل و خلاف قوانین شعری داره!  هر چند تو یه بند کوچیک شاید نتونم توجیهشون کنم اما همینقدر بگم که انتخاب عنوان (تف) دلیل پیچیده ای داشت که شاید هر کسی نتونه به عمقش پی ببره و دلیلش رو بدونه! اما این اسم نشانگر ارزش زندگی امروزی هستش که گردآورنده کتاب زندگی این دنیا و عشق رو در حد آب دهان پست و بی ارزشی دونسته! و اما محتوا هم عیناً تجسم واقعیت های امروز این دنیای فانی هستش که اکثر عشق های امروزی بی هویت و بی نشان هستن. چرا که مرز بین عشق و هوس مشخص نیست و اینکه خیلی ها امروزه نمی تونن عشق و هوس رو از هم جدا کنن و همین باعث می شه بینشون آلوده بشه! در پست های قبلی هم اشاره کرده بودم که خود عشق هم یه نوع هوس هستش که هم می تونه پاک باشه و هم آلوده!

 


+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 15:57
توسط سزار آدینوس

 

سلام. شاید تعجب کنید از اینکه روز دوشنبه دارم آپ می کنم. راستش یه چند روزی تصمیم دارم استراحت کنم. به خاطر همینم گفتم باهم باشیم. این پست کاملاً اختصاص داره به خانم آهورای آسمان که یه چند مدتی با ما همراه شدن! قبلش هم من ولادت مرد عشق و امامت رو تبریک می گم و امیدوارم دستگیر همه دردمندان باشه. انشاالله/

 

آهورای آسمان:

سلام
مرسی از اینکه به سوال من جواب دادین
به نظره من باید دو فاکتور دیگه به فاکتوراتون اضافه کنید که یکیش گذشت داشتن و دیگری صبور بودنه، ادم عاشق باید گذشت زیاد داشته باشه گذشت یعنی اینکه برای ارامش و لذت خودش از معشوق چیزی نخواد که دل اون بشکنه و مهم تر از همه معشوقشو اون طوری که هست بپذیره به خاطره خواسته های خودش اونو از خواسته هاش دور نکنه اصل عاشقی اینکه ادم به طرف کسی کشیده می شه که مثل خودش نیست
اینکه می گم صبور باشه یعنی اینکه مقاوم باشه در مقابل مشکلات عاشق به مشکلاتشه انقدی مقاوم باشه تا خدا به عاشق بودنش ایمان پیدا کنه . به نظره من عشق واقعی فقط فقط یک بار به وجود میاد (مخصوصا اگه با جنون باشه) و تا اخر با ادم می مونه مثل عشق زولیخا و یوسف، گذشت یعنی گذشت زولیخا که یوسف کنار دیگرون دید و سکوت کرد صبوری یعنی صبوری زولیخا که با تموم بی وفاییهای که از یوسف می دید ولی بازم دوسش داشت و اخرم صبوریش در کنار توکل به خدا به وصال ختم شد منم مثل شما اعتقاد دارم که ادم اگه به معشوقش ایمان داشته باشه بهش می رسه البته با کمک خداااا اما خوده ادمم باید تلاش کنه و فاکتورهای مهمی برای بودن داشته باشه و به خاطره چیزهای کوچیک عشقی که تو دلش به وجود امده نابود نکنه.

 

سزار آدینوس:

قبل اینکه شروع کنم: دوست ندارم شک کنم به این که چی باعث شد این بحث رو پیش بکشین و یا اینکه کی هستین و فقط چون جالبه بحث رو ادامه می دم.

اگه بخوایم دقیقاً رو فاکتورهای عاشق بحث کنیم عاشق باید 1000 تا فاکتور داشته باشه. اما من فاکتور ها رو به دو بخش اکتسابی و غیر اکتسابی تقسیم می کنم. بله. حق با شماست. عاشق باید در کنار اون سه فاکتور مهم خیلی از فاکتورای دیگه مثل مهر-صبر-زیبایی-احترام-عدالت و ... هم داشته باشه! فرق این چند فاکتور ها اینه که اون فاکتورایی که گفتم اونا ریشه ای هستن. اما اینا فاکتورای مکملن که رابطه محکمتر شه. شما می تونین کسی که یه اشتباه کرده رو ببخشین این به خاطر فاکتور صبر و مهربونیه! اما کسی که ذاتاً مشکل داره مثلاً اینکه صداقتی نداره و  دروغ حتی کوچیک هم باشه بگه چی؟ اینجا راهی برای بخشش وجود داره؟ شاید بگین ایجاست که عاشق واقعی گذشت می کنه. خوب این طرز جواب دادن به سوال نشون می ده که شما آدم افسانه باوری هستین. من بیش از ظرفیتم گذشت کنم به قیمت اینکه زندگی شیرینم تلخ شه؟ من اوایل پست ها در وبلاگ در مورد خیانت حرف زدم و حتی گفتم که چرا سزار سعی می کنه عاشق نشه! جالب اینکه دروغ شنیدم و بازهم عشق و جنونم اینقدر بود که بخشیدم! باز تکرار شد خوب؟ خوب حالا جالبتر اینکه 1000 بار اذیت شی و باز ببخشی! دیدین. اینجا تفاوتا معلوم می شه! من هیچ وقت برای آرامش خودم از کسی که دوسش دارم چیزی نخواستم! اعتقادم بر اینه که همه شیرینی و تلخی ها باید دوطرفه و باید برای هر دو طرف زندگی باشه! و اما تغییرات معشوق! ببینید سزار اشتباش این بود که گول خورد و باور کرد حرف کسی رو که گفته بود می تونه مثل سزار باشه اما نتونست! تقصیر من چی بود. من و عاشق کرد و بعدش هم که... من آدم عجیبی نیستم. پست قبلی هم اشاره کردم بنده اصول و اعتقادات خودم رو دارم که برام ارزش داره فقط چون جامعه امروزی ما طوری بار اومده که آدمایی مثل من حکم یه آم تحجر زده و سنتی و قدیمی دارن! اما کسی به عمق و ارزش خواسته ها فکر نمی کنه! اگه بخوام تو این قضیه هم از خود دفاع کنم اینو بگم که آدم تحجر زده خواسته و غرورش زندگی رو برای همسرش زهرمار می کنه و نابود. این رو هم بگم که دست خودشون هم نیست. با اینکه من به عنوان مریضی از تعصب یاد می کنم اما برام قابل درکه جنون و خواستن زیادی باعث می شه که همه چیز به هم بریزه. مثلاً اینکه عشقت حق صحبت و خنده و تفریح نداشته باشه! این بدترین نوع تعصبه مثلا از همسرت بخوای در نبودت حبس بکشه! این بدترین مدلشه! اما حالا سزار! من و عشقم یه دنیایی ساخته بودیم که توش فقط سه نفر زندگی می کردن(البته من ساخته بودم)من بودم و بانو و خدا. توی دنیای ما همه چی دو طرفه بود. اگه حبسی بود مال هر دو بود. کمبودا مال هر دو بود. خوشی هم که جای خود... چیزی که باعث شد ما به مقصد نرسیم سطح فکر پایین (البته به قول امروزی که اسمش رو می زارن روشنفکری که من در پایینتر حد می دونم روشنفکری های امروز رو) بود که باعث شد دوگانگی تفکر و انتخاب به وجود بیاد و باعث بشه جای ارزش عشق رو آرزوهای دنیوی بگیره(نمی خوام دقیق تر اشاره کنم) خوب اگه من از همون اول قبول نمی کردم هیچ وقت من و شما الان در این مورد بحث نمی کردیم. و در آخر در جواب این کامنتتون بگم که ما نباید عشقای امروز رو با زلیخا و یوسف و .. مقایسه کنیم! یه جمله جالبی هست که انسانهای واقع گرا موفق ترند. سعی کنین واقیعت ها رو درک کنین و خود فریبی نکنین. عصر امروز عصر گرگ زده ایه! عشق و اعتماد به حداقل رسیده!

 

آهورای آسمان:

شما گفتین که تو عشقتون به جنون رسیدین و تجربه کردین که من می گم اگه تجربه کردین یعنی عاشق زیاد بودین چون عاشق واقعی به جنون می سه و اونایی که به جنون می رسن تو عشق و به خاطره هر چیزی حالا از معشوقه جدا می شن دیگه یا به طرف کسی دیگه ای نمی رن یا اینکه گذر زمان بهشون ثابت می کنه که معشوقشون عاشق واقعی شده و دوباره بازم به طرف همون عشق قبلی می رن، از حرفاتون می شه فهمید که عشق از نظر شما یعنی پایبند بودن اما شما گفتین که تو تجربه اخرتون دنیاتون 360 درجه تغیر کرده که حتما معشوقتون خیلی روی شما تاثیر گذاشته وحتما این تغییرات یک طرفه هم نبوده ولی شما تو نوشته های قبلیتون گفتین که درگیر کس دیگه ای شدین که روی مختون داره راه می ره ، به خاطره همین این سوال تو ذهنم امده که شما هر چهار فاکتوری که گفتین داشتین و پایبند به عشق هستین یا نه؟ اگه عشق گذشته انقد که شما می گین روی شما تاثیر داشته چه طور به طرف کس دیگه ای گشیده شدین؟ یعنی معشوقتونم مثل شما به طرف کس دیگه ای کشیده شده؟
همه حرفام این بود که ازتون بپرسم که شما پایبند به عشق قبلیتون هستین اینو به این خاطر پرسیدم چون گفتین که تغییرات زیادی تو زندگیتون به وجود امده یه چیزی کوچیکم اگه انقد روی زندگی ادم تا ثیر داشته باشه به سادگی قابل فراموش شدن نیست حالا چه برسه اون چیز عشق باشه.

 

سزار آدینوس:

منظورم از اینکه در پست قبل گفتم جنون رو تجربه کردم این بود که شما بدونین با اینکه من در حد جنون یکی رو دوست داشتم باز هم عشقمون به جایی نرسید. یعنی اینکه در حد جنونش هم بعضی وقتا می بینی به جایی نمی رسیم.اما اینکه جدا بمونی و منتظر بمونی این رو بگم که هر کسی ارزش خودش رو داره! ثانیاً جدایی داریم تا جدایی. مثلا من و کسی که دوسش داریم متوجه می شیم که هیچ وقت شاید صاحب فرزندی نشیم. اینجا سزار هیچ وقت ارزش بانو رو پایین نمی کشه و چیزی رو جدا نمی کنه چون براش فقط طرفش مهمه. اما یه وقتایی می بینی جدایی دلیلای دیگه ای داره! سزار اگه ارزشش رو داشته باشه مطمئناً صبر خواهد کرد. البته در گرو اینه که عشقش همونی باشه که دنبالش بود که متاسفانه اینجوری نبود. و اما در این مورد که من درگیر شدم باید بگم که من درگیر کسی نشدم بلکه اگه دقیق می خوندین متوجه منظورم می شدین که گفتم یکی مخم رو کار گرفته که به اصطلاح به من نزدیک شه! این برام طبیعیه چون اولین بار و آخرین بار نیست. چون خیلی اتفاق افتاده! و این هم دلیل نمی شه که تو همچین چیزی من بخوام به این فکر کنم که می تونه حکم معشوق رو داشته باشه! من حساب رو به این می زارم که اون شخص یه آدمیه که منو اشتباه گرفته! چون اکثراً منو اشتباه می گیرن. می یان جلو می گن عاشقم. اینقدر فشار می یارن که مثلا بعد 6 ماه تازه دل سزار به رحم می یاد یه رابطه دوستانه معمولی شروع می شه! تا اینجا بازهم شخصیت اصلی سزار پشت پرده است. تا اینکه فلسفه عشق و عاشقی و ازدواج و اینا پیش می یاد. تا اینکه وقتی می بینن سزار بانوش رو جور دیگه دوست داره و عقایدش فرق می کنه اینقدر اون لحظه به قول خودشون عاشقن که می گن ما می تونیم جای اون شخص باشیم و تغییر کنیم. تغییراتی که ازش دم می زنم این نیست که کوه بکنی! کسی که عاشق باشه تغیرشو می کنه! چون می دونه به نفع خودشه و زندگی شیرین تجربه می کنه! در آخر هم اینکه بر نخوره دخترای امروزی متاسفانه متاسفانه زیادی درگیر دنیای خودشونن.

یکی از تک خطی ها من رو که جاداره دوباره یاد کنم:

از دست دادن همه چی به این می ارزه که یکی فقط و فقط تو رو دوست داشته باشه!

 

آهورای آسمان:

همه حرفام این بود که ازتون بپرسم که شما پایبند به عشق قبلیتون هستین اینو به این خاطر پرسیدم چون گفتین که تغییرات زیادی تو زندگیتون به وجود امده یه چیزی کوچیکم اگه انقد روی زندگی ادم تا ثیر داشته باشه به سادگی قابل فراموش شدن نیست حالا چه برسه اون چیز عشق باشه.
می دونید می خوام با حرفای شما به چیزی که خودم مده نظرمه برسم یعنی عشق منم از یاد می ره انفد زود یعنی اونم مثله شما که زود فراموش کردین منو انقد زود فراموش می کنه ؟؟؟؟؟(البته چسارت نشه منم منظوری ندارم مساله هر کس با دیگیر فرق می کنه هر کس یه دلیل برای جدایی داره؟)
یادتون نره که عاشق و معشوق و باید تو گذر زمان شناخت و اسمشونو عاشق گذاشت.
به نظره من اگه ادم از عشقش دور باشه ولی بازم به یادش باشه و دوسش داشته باشه عاشقه نه اینکه فقط زمانی که پیشش هست دوسش داشته باشه. مثل عشق ادم به خدا که با اینکه خدارو نمی بینه ازش دوره ولی بازم دوسش داره یا مثل عشق ادم به پدر و مادر که وقتی ازشون دور می شیم بازم دوسشون داریم و این دوست داشتن فقط زمانی نیست که کنارشونیم به خاطره همینه که می گم عاشق تو گذر زمان تو دوری میشه شناخت
خیل دلم می خواد بدونم که عشق قبلیتون چه جور ادمی بوده که انقد روی شما تاثیر گذاشته و دیدگاهتون عوض کرده .
ببخشید من انقد حرف زدم و خستتون کردم، امیدوارم از نوشته هام ناراحت نشده باشین وبلاگ شما جوریه که ادم می تونه راحت حرفاشو بزنه.
ممنون از اینکه به من فرصت دادین تا سوالمو ازتون بپرسم
امیدوارم که به چیزهایی که می خواین برسین.

 

سزار آدینوس:

با اینکه اول گفتم نمی خوام به این فکر کنم که کی هستین و شکی داشته باشم اما به اینکه دوست دارین بدونین من پایبندم یا خیر جواب می دم. ببینید یکی از لطفایی که اربابم بهم کرده ارادت و احترامی که بهم داده! یعنی من بیش از حد و اندازه ممکنه مهربون باشم و به دلیل داشتن یه همچین خصلتی هم خوب قاعدتاً انتظار دارم. در مورد پایبندی هم اگه به این ایمان برسم که تجربه شخص قبلی باعث شده که عوض شه و ایمان بیاره به سزار شاید باعث بشه من دوباره با اربابم بشینم و ازش مسئلت بخوام. اما راستش هم از طرفی سزار با خودش قهره و غرور و کینه اش شاید هیچ وقت نزاره کسی جای بانو رو بگیره. با این که خوب نیست اما واقعا هم دست خودش نیست. تو یکی از پست های قبلی هم گفتم که سزا ترجیح می ده تنها باشه تا اینکه یکی به ناحق جای عشق واقعی اش رو بگیره. شما تو این کامنت بازهم عشق انسان به انسان رو با عشق به خدا مقایسه کردین که بازم یادآوری می کنم اینا دو اصل متفاوته! راستی چرا دو نفری که همدیگرو دوست دارن باید از هم جدا بمونن؟ به جای این به فکر جدایی باشیم و از بعد اون حرف بزنیم به این بحث برسی که چرا عاشقا از هم جدا شن؟ عاشق بعد اینکه از انتخابش مطمئن شد باید همه چی رو یکسره کنه و عشقش رو ابدی و بیمه کنه! و اگه تاخیری توش به وجود بیاد به نظر من سر خودشون کلاه گذاشتن! اگه بخوایم در این مورد که باید شرایط باشه و جامعه ما امروزه ازدواج رو سخت کرده و زوده و.... از این مسائل بحث کنیم می شه طومار. تنها جوابی که دارم اینه که اگه کسی مدعی هست زوده و شرایطش نیست بمونه به وقتش عاشقش شه! همین! تا هم سریع بتونه زندگی اش رو جمع کنه و هم اینکه بهانه ای نباشه! در مورد زندگی خودتون هم خودتون بهتر از من می تونین بررسی اش کنین! اینکه آدم بخواد یکی رو فراموش کنه دست خودشه! فقط توصیه من اینه که اگه ارزشش رو داره بهش فکر کنین و در غیر این صورت فراموشی و آزادی! من هم ممنونم از اینکه قابل دونستین و اگه جایی از حرفام ناراحتتون کرد عذر خواهی می کنم! با توجه به اینکه شاید بعد این مدت حضورم اینجا کمرنگتر باشه و کمتر سر بزنم بعدها اگه مشکلی و موردی بود از طریق ایمیل یا یاهو آی دی ثابت اینجا با هماهنگی قبلی به من بگین تا بهتر بتونیم بحث کنیم! براتون سبزترین ها رو در کنار بهترینها آرزو می کنم!

ضمنا یکی از دوستان نزدیک بنده هم که من ارادت خاصی بهشون دارم هم شاید بتونن کمکتون کنن که آدرسش رو براتون می زارم:

http://www.kebriya.blogfa.com

  


+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 12:48
توسط سزار آدینوس |
!
 

تک خطی:

گل پژمرده تو گلدون دیگه جایی نداره!


+ نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 17:45
توسط سزار آدینوس

 

نام من عشق است

نام من عشق است!

می شناسیدم؟

زخمی ام سراپا....

می شناسیدم؟

با شما طی کرده ام راه درازی را؛

خسته ام،خسته!

می شناسیدم؟

این زمان گرچه ابری پوشانیده است رویم

من همان خورشیدتابانم...

می شناسیدم؟

اینگونه بیگانه ز من رو مگردانید .

در کف فرهاد تیشه من نهادم، من

من شکستم بیستون را، من

من همان مهربان سالهای دورم!

می شناسیدم؟

نام من عشق است!میشناسیدم؟

---  ---  ---  ---  ---  ---  ---  ---  ---  ---

پ.ن۱:

با این اعصاب ناقصم که هر روز بدتر از دیروز می شه گند این انتخابات رو هم باید تحمل کنم، اینترنت رو ریختن به هم! به قول خودشون انتخابات همیشه پیروز! اکثر همراهان بنده گله کردن و مجبور شدن ایمیل بزنن. از یه طرف یاهو مسنجر رو مختل کردن! از اون طرف این وب و سایت ریخته به هم که کار همه رو لنگ گذاشته! وای به حال ما که بخاطر یه انتخابات باید اینا سرمون بیاد! مدیریت نظرات و مطالب و... وبلاگ ریخته به هم! (حالا همین یه پی نوشت اینجا رو فیلتر می کنه)

 

پ.ن۲:

یه سلام هات هم  به دوستای جدید و قدیمی که این هفته ما رو شرمنده کردن! خانم بغض گرفته که اردات خاصی داریم و همیشه پا در رکاب سزار هستش! از همینجا سلام و خسته نباشید!  خانم نازی که بااینکه نمی شناسمشون اما همیشه ابراز لطف می کنن! و دوستان جدید! اول کار صحبتم سیاسی شداون هم به خاطر اینکه اعصابم به خاطر اختلالات اینترنت به هم ریخت و دست خودم نبود و باعث شد گله کنم!

 

پ.ن۳:

این پی نوشت منحصراً ارتباط داره به خانم آهورای آسمان:

ضمن عرض تشکر و خیر مقدم مجدد به خاطرتشریف مبارکتون!

- ببینید قبل اینکه مفصل جواب کامنتتون رو بدم عارض شم که اصل برقراری این دنیا اینه که هیچ انسانی شبیه هیچ کس نیست و شخصیت سزار آدینوس هم یکی از استثنائات همین اصله که  نگرشش نسبت به این دنیا و زندگی و خالق متفاوته! و اما ادامه بحث!

اولا اینکه من عاشق نیستم! خیلی کساتو زندگی ام هستن که دوسشون دارم اما عشق و عاشقی جدا از دوست داشتنه! سزارمعتقده که عشق یه مرحله بالاتر از دوست داشتنه! و امااینکه می فرمایین من به خاطر کسی آپ می کنم باید بگم که خیر! مخاطب  شعرها و مطالب یه آدم ناشناخته و دست نیافته است که سزار معتقده یه روزی باهاش تکمیل می شه! و اما در جواب این جمله <از دل برود آن که از دیده برفت> خانم اهورا عشق از دیدگاه من یه نوع حس تمایل و یا به اصطلاح هوس پاکی هستش که انسان به یه نفر می تونه داشته باشه با ویژگی های مختلف. مثلا تفاوت عشق و دوست داشتن اینه که شما ممکنه یه نفر رو دوست داشته باشی که این دوست داشتن طوری باشه که خواسته ها و تمایلات فرد مورد نظر براتون مهم باشه! اما وقتی اسم معشوق یا عاشق می یاد وسط همه چیز ۳۶۰ درجه فرق میکنه! آدم ازکسی که دوسش داره می تونه دور باشه یا  با نبودش کنار بیاد! اما عاشق زندگی اش در گرو زندگی معشوقه و خواسته ها و دیدش نسبت به اون و دیگر افراد فرق می کنه!  به عنوان مثال شما ارتباط خودتون رو با خدادر نظر بگیرین اگر خدا عاشق شما نباشه شما می تونین زندگی کنین؟ منه سزار اعتقاد دارم که  عشق به خدا با عشق به فقط یک بنده تکمیل میشه! یعنی اگه بخوای به این اصل تکیه کنی عشق حقیقی فقط فقط خداست این ناقصه چرا که اگه قراربود زندگی انسان با عشق فقط به خدا به تکامل برسه نیاز نبود خدا میل به دوست داشتن رو در انسان به وجود بیاره! امروزه روابط  زیادی وجود داره که خیلی ها به نحوی اسمش رو می زارن عشق! باید قبول کرد تشخیص اینکه آیا عاشقی در این عصر از زمان خیلی سخته! به خاطر پر چونگی ام عذر می خوام اما دلم می خواد با حوصله این چند خط که مربوط به زندگی سزار هستش و شما رو گمراه کرده بخونین و  متوجه کامل زندگی ام بشین!

آدینوس اعتقاد داره عشقی که سرانجام نداشته باشه و به مقصد نرسه به درد افسانه و کتاب داستان هم نمیخوره! اون دو نفری که ادعای عاشقی می کنن باید قدرت اینو داشته باشن که به کمک هم به هم برسن و اگه نرسن فقط خودشون رو بازی دادن وجالب اینجاست وقتی نقصی به وجود می یاد و به هم نمی رسن می ندازن تقصیر خدا و می گن قسمت نبود! این اشتباست نمی خوام وارد بحث قسمت و حکمت بشم که در همین موردهم دیدگاهم خیلی متفاوته اما عشق عرضه می خواد و شجاعت! همین و همین!  من طی آخرین تجربه ای که داشتم  زندگی ام ۳۶۰ درجه عوض شد اما آخرش باز تجربه تلخی شد که به خاطرش تاوان دادم! شاید اگه بگم که من نقصی نداشتم و هدفم فقط وصال بود بگید که یه طرفه قضاوت می کنم و ازاین مسائل! اما در کل فقط به این نکته توجه داشته باشین که اگه واقعاً به وصال معشوقت ایمان داشته باشی قدرتش رو هم خواهی داشت که برسی حالا به هر قیمتی حتی از دست دادن همه چی! آدمای منطقی دو تا تعریف جدا در مقابل احساس و عقل دارن که می گن منطق این دوتا با هم جور در نمی یاد! مثلا انتخاب عقل با انتخاب احساس فرق می کنه! هر کدوم ویژگی های خودشون رو دارن و از این حرفا! اما اینا همه در حیطه دوست داشتنه! عشق واسه اینکه به وجود بیاد و کامل شه  به فاکتور های مهمی نیاز داره مثل: (صداقت - نجابت - شجاعت - ایمان) همه اینا در کنار انتخابت، عشق رو به وجود می یاره و  تو تک تک سلولات ریشه می کنه و عقل و احساس دیگه معنی می ده! یادت نره که عاشق جنون رو تجربه می کنه! وقتی جنونزده می شی دیگه عقل و احساس معنی نمی ده! یه جزیی می شی از کل! و در آخر اینو هم بگم که سزار جنون رو تجربه کرد اما باز فهمید که عشقش عشق نبود! و این رو هم بدونین دیدگاه سزار در مورد معشوقش و نوع دوست داشتنش خیلی خیلی متفاوته! واضحتر اینکه بودن با سزار سخته مثل یه آزمونی که احتمال قبولی درش زیر ۱۰٪! نه به این معنی که اهل نیستم و نمی شه با من زندگی کرد! اما یه ایده آلاتی تو زندگی ام وجود داره که بهشون پای بندم و برام ارزش داره! خیلی ها بودن که در ابتدای راه با من به من ایراد گرفتن و در آخر خودشون رو به باد دادن و یه مورد دیگه هم اینکه زندگی با آدمایی امثال من سخته اماارزشش رو داره! مثال کشاورزی که هر چقدر با رنج و سختی بذر بکاره بیشتر و بهتر و برکتمند درو می کنه! (بر میگرده به همون اصل که هم صداقت می خواد، هم نجابت و هم شجاعت که متاسفانه این ویژگی ها با هم و در کنار هم درون یه شخص وجود نداره و اگه باشه اون شخصیت می شه یه شخصیت ایده آل اما در اکثر شخصیت های امروزی این ویژگی ها وجود نداره و  خلا بعضی از ویژگی ها با وجود بقیه ویژگی ها تکمیل می شه! مثل آدمای معمولی ) ( اصل سوم قانون اساسی زندگی سزارآدینوس می گه که باید به انتخابت برسی مگر اینکه معشوقت ارزشش کمتر باشه و این در تعامل مستقیم با اراده پروردگاره!)

- با اینکه پر حرفی شد اما امیدوارم که تونسته باشم شما رو به جواب رسونده باشم! و باز هم ممنونم!

پ.ن۴:

در جواب خانم تهمینه هم بگم بنده سال قبل خیلی از شعرهام رو در اختیار دوستام قرار دادم و متاسفانه با نام افراد دیگه یه چاپ رسید و من ضررکردم! از این رو زیاد تعجب نکنین اگه مطالب مشابه دیدین!  دوست هم ندارم غزل تف هم به سرنوشت غزلای دیگه دچار شه و همین چندتا شعر رو همکه گذاشتم به خاطر ذائقه و تنوع بود! امید دارم که بعد از اتمام ماموریت غزل تف رو کامل که در حدود ۶۵ قطعه شعر هست روبه چاپ برسونم با نام سزار!

 

پ.ن۵:

اینکه دوستان بنده نظر خصوص می دن و نظرات قشتگشون رو به طور خصوصی بیان میکنن برام ارزش داره! اما حتی المقدور به دلیل اینکه کاربرا بیشتر با هم آشنا بشن و یه ارتباط مفیدی هم با دیگران به وجود بیاد در صورت امکان سعی بر نظر عمومی و قابل رویت باشه! متشکرم/

 

پ.ن۶:

بنا به درخواست دوستان یه قطعه دیگه از مجموعه غزل تف رو هم در آخر این پست اضافه می کنم!

---  ---  ---  ---  ---  ---  ---  ---  ---  ---

 

انتظارتو...

پاهايم را در باغچه ميكارم

تادر انتظارتو،

 گياه پيچك بدور ان به پيچد

كه وقتي امدي بگويد چقدر منتظر توبودم

تا بدور قلبم برسد

تا توامدي بگويد چقدر بي تاب توبودم

تا جلوي چشمانم را بگيرد

تا به توبگويد جزء تو ديگري را نديدم

وفشار را بر گلويم زياد كند

تا از بغض نديدن توخفه شوم

وقتي امدي بتو بگويد

 آنقدر منتظره توبود تا تبديل به تنه گياه پيچك وحشي شد

 نزديك ميا ، نزديك ميا

كه او تشنه توست ،واز دوريت ديوانه،

                                                                                      (برگرفته ازکلیات غزل تف...)

(سو تفاهم نشه! فقط یه احساس شاعرانه است که دفع می شه!)

 

 

تکخطی:

-  یا رب شکرت!!!

 


+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 20:29
توسط سزار آدینوس |

 

مهاجر

در جمهوری یادهایم!

مهاجری بی جواز...

اقامت دائمی می خواهد...

-------------------------------

یادش

وقت معینی ندارد یادش!

هر وقت بخواهد

از پله ها بالا می آید

و ز دیوار

نسیم سردی پرده ها را می لرزاند

می نشیند مهمان!

و یک دست شطرنج بازی می کند...

تا دور بعدی که ماتم کند، اندوه

وقت معینی ندارد یادش...!

-------------------------------

خاکستر عالم

از آغاز

ویرانی بود...

از آفتاب

اقتدا کردم به افق

ودامن زدم به غروب

...

بر بوم بیدار شدم

و یک بغل طوفان چیدم

اکنون خاکستر این عالم را ظرفی باش.

-------------------------------

تصویر یادت

مضاعف می شوی در یادم!

و گم می شود

تفاوت تصویر و اصل

دیگر چه فرقی می کند؟

کدام نامهربان تر است؟؟

تو که یگانه شده ای با یادت

یا من

که مهربان به یادت نمی آورم؟؟؟

-------------------------------

 

= اینا هم بابت کم کاری های این مدت، امیدوارم رضایت بخش باشه! چند تا خبر هم دارم. یکی اینکه آمار وبلاگ بسیار کم شده و اصلاً مثل قبل نیست که دلیلش رو هم خوب می دونم! اما حتی اگه یه نفر هم بیاد اینجا سزار باز اردات داره و بخاطر همون یه شخص هم که شده مدام آپ می کنه! چند تا از دوستان کنجکاو شدن قضیه اون مهاجر رو پرسیدن که باید عرض کنم خوشبختانه دور به نفع منه و نزاشتم نفوذی داشته باشه! یه مدتی هم به خاطره مشاجره خبری نیست! فکر کنم شرط رو بردم! خبر دیگه اینکه احتمالا احتمالا احتمالا گوش شیطون کر شاید برای یه ماموریت کاری ۳ یا ۴ ماهه بازم برم جنوب! در جریان باشین! چون آمار وبلاگ هم پایینه شاید شاید تعطیل شه! خدا می دونه چه روزای سختی رو دارم تجربه می کنم. اما هر چی که هست از این حبس لعنتی فقط ۱۵۰ روز مونده! سزار بیشتر از قبل شرمنده اربابه و مدیون! چون این مدت هر جا که رفت باهاش بود. واقعا شکرت...برای شما خودم آرزوی سلامتی و خوشبختی دارم/ یا حق

 

تکخطی:

همه لحظام باردار پریشانی اند،یارب کمکم کن!

 


+ نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 18:18
توسط سزار آدینوس |
 

سلام تابستونی دارم خدمت دوستای عزیز این مجموعه که در این مدت که بنده نبودم با این وبلاگ کم و بیش همراه بودن!

اول اینو بگم که برای انجام یه ماموریت کاری رفته بودم جنوب که شکر خدا به خوبی و سلامتی تموم شد و برگشتم! دو هم ایتکه از اونطرف هم درگیر اجرای اون خانم تازه واردم که مخ سزار رو اجاره کرده! سعی ام اینه که قانعش کنم  و همه چی تموم شه! اما یه شرط کردم که اگه نتونم قانعش کنم تصمیم آخر رو ایشون بگیره!

بگذریم! خدت خانم آهورای آسمان هم ضمن سلام و خوش آمدگویی عرض کنم جواب شما نیاز به بحث مفصل داره که اگه مایلین بگن تا سر فرصت با بقیه همراهای این وبلاگ یه بحث جذاب راه بندازیم!

- سیما خانم من معتقدم که عشقی که به سرانجام نرسه به درد افسانه و کتاب داستان هم نمی خوره! رابطه گذشته من هم در واقع کامل نبود و نتیجه نداد و چون نتیجه نداد بهتر بود که از اول هم پیش نمی یومد. به هر حال خدا رو شاکرم که هنوز فرصتم رو ازم نگرفته!!!

 

یه شعر هم اماده کردم که تقدیمتون می کنم:

 

اشتباه

تنها به همین بهانه ساده!

دلخوش بودیم

که هر روز چند واژه از مرگ را بر می گزینیم...

اما می بینی؟

شعر به کجای دلتنگی مان رسیده است؟؟؟

من تمام تنهایی ام را دود کردم!

گیسوی تو را نیز هیچ بادی شانه نخواهد زد...

اصلا در هر صورت ممکن حق با شما !

می خواهید بنویسید  ما تمام بهاران دنیا را زیسته ایم!

می خواهید بنویسید

ما هر شب تمام شادی دنیا را به رقص ایستاده ایم!

اصلاً ما بودیم که در بهار زاده شدیم...

ولی این تنها اشتباهی ساده است/

که مهر پاییز بر پیشانی شناسنامه مان خورده است.

و هزار نا گفته دیگر که مجال گفتنش نیست!

اینها همه قبول...

اما با چین و چروک پیشانی ام چه می کنی!

 

تکخطی:

من عاشق گلم که در گلشن راز پژمرد و منت شبنم نکشید!!!

 


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 19:56
توسط سزار آدینوس |

 

آن روز که آمدی

با هم نجوا کردیم

لبانت بوسیدم

تورا تنگ در آغوش فشردم

گردن بلورت را غرق بوسه کردم

در حالی که نفس نفس می زدی

سینه هایت را گرفتم

می خواستم ببوسم

نگذاشتی

ماهیچه های پایت را نواختم

لب بر پوست سفید پاهایت نهادم

دوست داشتم

دستانم را به بالاترین نقطه های رانت برسانم

آنجا که بهشت موعود من است

از دستم فرار کردی

وقتی چون گنجشکی در آغوشم بودی

ضربان قلبت را می شنیدم که می گفت

فاتح بهشت من باشی

اما به حرف قلبت گوش ندادی

از آغوشم گریختی

پشیمانی

می دانم پشیمانی

مثل من که پشیمانم

لمس تن تو

لمس تن من

آرزویی مشترک است!

اما چگونه در التهاب تن

ملتهب از حلقه دستانم گریختی

من و تو تنها باز گشتیم

در حالی که تب داشتیم

ولم...

بیا شب زفافمان را در کوهستان صبح کنیم

بگذار نارنجت را با پوست بخورم

میوه های باغ بهشتت را بچینم

بیمارم

تو داروی شفابخش منی

برای شفا به پیشت خواهم آمد

باز کن درب باغ سینه هایت

تا گم شوم در عمق جنگل و دره هایت

تن داغت مرا صدا می کند

صدای ناله هایش در گوشم است

تو با آن تن به چالش برخاسته ای

بیا در اوج هوس به آسمان ها پرواز کنیم

برهنه

فریاد تنم بشنو

بیا و بگذار تک تک سلول هایمان

به هم تجاوز کنند...

 (از مجموعه غزلیات تـــــــــــــــــف)

 

تكخطي:

فقط ۲۰۰ روز تا آزادي از حبس... نبود...

 

 


+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 19:16
توسط سزار آدینوس |
 

مي خوام يه پست كامل و جالب تقديم شما كنم، قبل همه چيز جواب اونايي كه حس كنجكاوي شون از بس گل كرد و پ‍ژمرد رو بدم كه بنده الان شمال نيستم و تو يه جايي تقريباً صدها فرسخ اونورتر در حال انجام يه ماموريتم كه حدوداً اگه خدا قبول كنه ۷ ماه ديگه تمام مي شه و بر مي گردم البته اگه نرم...

 و اما اون پست جالب...

اين پست رو بادقت بخونين، جداً تو دنياي ما آدما چه اتفاقات جالبي هر چند ناجور مي افته، ايني كه مي خونين يكي از هموناست،جالبه!

- تو اتوبوس نشستم و دارم به خودم و دنيام فكر مي كنم! دقيقاً ۱ صندلي عقبتر يه شخصي نشسته كه من تا اون لحظه نمي دونستم ايشون خانوم هستند، خلاصه بعد طي يه مسافت تقريباً طولاني ايشون درخواست مي كنن كه اگه موبايل بنده شارژ داره بدم خدمتشون تا از طريق استفاده از موبايل بنده مشكلشون رو حل كنن، بگذريم خلاصه بعد كلي خواهش و طاروف يه گوشي عهد بوقي رو دادم دستش و اون هم بعد ۱۰ دقيقه پس داد، اين ماجرا باعث شد ايشون تا در كمال روشنفكري و بهتر بگم پررويي بشينه پيشم و ... بعد كلي كش و قوص و صحبت دوزاريم افتاد كه اين شخص طالب شده!(به حق چیزای ندیده و نشنیده و...) کلی گپ زدیم و زد! من از خودم مشکلاتم و ازدواج شکست خورده و همه و همه گفتم و اون هم بعد شنیدن این چیزا متوجه شدم حالت صحبتش عوض شد. تازه دوزاریش افتاد که بچه نیستم و اشتباه گرفته! اونم شروع کرد از دردای خودش گفتن... جای جالبش این بود که ازم خواست تا همیشه این ارتباط باشه و حفظ بشه شاید باعث بشه اعتماد جلب شه تا شکست های گذشته جبران شه! من کلی انکار و ابعاد کردم اما نهایتاْ کار به اینجا رسید که اون گفت من ولکن نیستم... برام جالب بود...اما چون از این اتفاقای جالب قبلاْ زیاد افتاده سخته باور اینکه این با بقیه فرق داره! ولی معتقدم که یک امتحان سر راهی مثل باقی عشقاست! سعی کردم منصرفش کنم گفت نمی شم. اما سعی ام اینه که بی خیالش کنم! با اینکه همه چیز رو در موردش رو دونستم (جدا از راست و دروغ) اما احساس می کنم در مقابل تجربه های من اونقدرها ارزش نداشته باشه!ترجيح مي دم جاي عشق دست نيافته واقعي ام خالي باشه تا اينكه به ناحق يكي جاشو پر كنه!!!

بگذريم!

اين پست لفظش يكم خودموني شد، ببخشيد! برای تنوع يه آهنگ جالب ايراني از آقاي علمشاهي هم  لينك دانلودش رو مي زارم استفاده كنين!(البته يكم پاپ و شاد و امروزيه). يا حق!

 

نه اين ور نه اون ور

 

تكخطي:

توفه نيستم!

 


+ نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 19:23
توسط سزار آدینوس
چسبندگی بوسه های تو

زمستان در همین حوالی است

انتظار می کشد

هوا بس سرد است .

فنجان قهوه ام را سر ميكشم

از سر تفنن فنجان را برميگردانم 

بدون اعتقاد به فال """ ولي با يادتو

مدتي گذشت فنجان را برميدارم تا نقش آنرا به بينم 

وقت پر كنم!!

اما فنجان سخت زير فنجاني را در آغوش گرفته وجدا نمي شود

مثل زماني كه تومرا در آغوش مي گيري

در گويش فال قهوه اين چسبندگي بوسه است

چشم هايم را مي بندم 

بياد مياورم بر بلنداي كوهستان برزميني سرد

من وتو زير نور مهتاب چون دوپيچك در آغوش هم بهم تابيديم وبا موزيك

GOODBAYE MY LOVE GOODBYE (DEMIS –ROUSSOS)

در بي كران مي چرخيديم 

تومرا چون پر بروي دستان بلند مي كردي

داغي بوسه هايت بروي گردنم سر مي خورد تاانتهاي رستنگاه مو

رعشه ائي دلچسب سراسر وجودم را فرا گرفت

دستانت دور كمرم ودستان من حلقه گردن تو

چرخيديم ...چرخيديم....بدون سخن

لب هايمان فرصت حرف نداشت

عطر تن يكديگر را مي بلعيديم

داغ ..داغ.بوديم چنان كه يخهاي كوهستان را ذوب كرده

سيل جاري شد من وتو همراه سيل به رود خانه خروشان زندگي سرازير شديم

تلفن زنگ زد ... 

من از خيال پريدم...                                                      (برگرفته از مجموعه غزل تــــــف)

 

 

اینم جالبه:

در جهان هرگز مشو مدیون احساس کسی

تا نباشد رایگان مهرت گروگان کسی

گوهر خود را نزن بر سنگ هر ناقابلی

صبر کن پیدا شود گوهر شناس قابلی

 

 

تکخطی 1:

خیلی بده اینقدر غرق آرزوهات بشی که فراموش کنی یه روزی آرزوی کسی بودی...


تکخطی 2:
چقدر بدم می یاد و قتی تو شهر مثل غریبه ها قدم می زنم!
 
 
تکخطی 3:
به قول معروف:اگه عاشق شدی تو شهر غربت،سوار خر بشو برگرد ولایت!
 
 
تکخطی ۴:
- بیلمدون سن بی سئوگین قدرین! قدرین!

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 22:3
توسط سزار آدینوس |

 

شب و خیال

امشب توي اطاق من چه ميكني؟

چه كسي گفته كه ارام به خلوت من قدم بگذاري؟

ميداني چند سال است ترا نديدم؟

ميداني چه مدت است از آغوش گرم وعاشقانه توبدور هستم؟

ميدانستي ترا چقدر دوست داشتم؟ مرا ترك كردي؟

وقتي پيشاني گر گرفته از داغي شراب را به شيشه سرد پنجره گذاشتم وسياهي شب را

جستجو مي كردم نقش ترا پشت سرم در شيشه ديدم ونفس هايت را در پس گردنم ولبانت

زير لاله گوشم رخوت شراب دوچندان شد!!!

جام را به لبانم بردم وتا ته سر كشيدم وتوزير گلوي مرا بوسيدي با بوي عطر اراميس ات

وموهاي لخت توپيشاني ومرا ميان بازوان قوي ات بخود چسباندي جام از دستم افتاد وصداي

شكست او روياي مرا شكست؛

 

چقدر به گر ماي بدنت احتياج دارم...

  برگرفته از مجموعه غزل (تـــف)

 

 

تک خطی:

- می رسد روزی که با نگاه کردن به عقب به چیزی که گریه دار بود   می خندیم!


+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 21:15
توسط سزار آدینوس |
 

        - بوسه های برهنه

 امروز که می آیی

تن خود عطر مزن!

تا عطر  هوسناکت در مشامم بپیچد

لبانت سرخ مکن

سرخ خواهد شد لبانت زیر شلاق لبانم

روسریت را از دور گردنت باز کن

می خواهم  فرودگاه بوسه هایم را ببینم

سوتین نپوش  آن را برایم هدیه بیاور

خط زیر سینه هایت را دوست دارم

چون از خط نستعلیق هم زیباتر است                                                                                                                  

اگر برف بارید

آخرین تن پوشت را به در کن تا 

تک تک سلول هایت را در گرمای هوس بسوزانم

از پنجه ها و انگشتان پایت بوسیدن آغاز می کنم

پارنجن را هم با لبنم باز خواهم کرد

لذت با تو بودن در نداشتن است

مانند حوا که زمان هبوط هیچ بر تن نداشت

تو اکنون مانند زمان هبوط حوایی

لبانم پاورچین پاورچین

از ساق های تراشیده ات

 به سوی باغ نارنج هایت می خرامد

 زیرا من سرما خورده ام

نارنج دوای سرما خوردگی است

تو مرا شفا خواهی داد...

( برگرفته از کلیات غزل تف...)

------------------------------------------------------ 

 

پ .ن = اکثر نظرای وبلاگ بصورت خصوصی هستش و در همین باب از دوستانی که نظر خصوصی می دن کمال تشکر رو دارم. مجبور شدم در یک بند پی نوشت جواب یه سری کامنت ها رو بدم...

- خانم بغض گرفته: خیلی خوشحالم که بعد یک مدت که نبودم شما گه گدار با وبلاگ ارتباط داشتین. جای خوشحالیه....سعی می کنم اگه وقش شد متقابلاً با وبتون ارتباط داشته باشم....

 

- در جواب خانم ارزو بگم با توجه به اینکه کامنت اولتون تو این وب بود من متاسفانه تو شرایط سابق نیستم که بتونم آنلاین باشم و آپ کنم... تعداد شعر ها هم زیاده، اگه مایل بودین بگین تا کتابچه غزلم که کارش در حال تمام شدنه با نام غزل " تف " رو براتوم ارسال کنم. دوستان دیگه هم که قبلاً پیگیری کردن می تونن آدرس بدن تا براشون بصورت پی دی اف میل بشه. ( فقط خواهشاً سعی کنین به فرهنگ سازی در این زمینه کمک کنین تا شعرها صاحب داشته باشن. ذکر منبع)

 

- خانم راضیه: طی آخرین ملاقاتمون به عرض مبارکتون رسوندم که بنده هیچ تمایلی به اینکه ارتباط نزدیکتری رو دوباره شروع کنم ندارم، دلیلش هم اینه که من بعد مدتها متوجه شدم پتانسیل پیشرفت من تو زندگی داره پای خیلی ها می سوزه! به همین دلیل تلاشم اینه مطلقاً زندگی مو جمع و جور کنم و بعد شاید بتونم با انتخاب ایده آل تر و به موقع گذشته خودم رو جبران کنم...

این کامنت تا جایی هم جواب شما خانم محترمه هم بود که تا مدتی قبل با هم ارتباط داشتیم... خواهشم اینه زیاد مطالب وبلاگ رو به خودتون نگیرین تا سو تفاهمی پیش نیاد!!!

 

- خانم سوگند: متاسفم براتون!

 

خانم بهار: به شما پیشنهاد می کنم زیاد وابسته این دنیای حقیقی و مجازی نشین! من هم توفه ای نیستم که بخوام در شان کسی باشم.... شرمنده!

 

آقای علی رضا: قیل هرچیز بگم که من خودم هم مثل خودت یه آدم معمولیم، اما چون مشکلتو مطرح کردی بگم که می دونم تحمل یه سری اتفاقای ناگوار سخته! اما یادت نره همیشه بهترینها در کمینن. سعی کن با هرچیزی و کسی ارتباط متقابل داشته باشی! سعی کن نقد زندگی کنی و اینکه سعی کن دنیاتو خودت بسازی نه اطرافیان... بیشتر از چند بند نمی تونم بنویسم امکانش نیست.. اما اگه مایل بود ی نامتو ایمیل کن تا جوابش رو ایمیل کنم... مرسی!

 

آقای کامجو: نظر لطف شماست...  به نظر مهم نیست که کسی بدونه من چند سالمه!  مهم اینه که با توجه به تجربیاتی که دارم سعی کنم مشکلات افرادی مثل خودم رو حل کنم... سعی کنین در همین حد محیط مجازی سزار با من باشین.... در مورد سوالاتتون هم بگم که من در ابتدای شروع به کار وبلاگ هدفم این بود که این مجموعه فقط محل نگهداری آرشیو شعر هام باشه که رفته رفته با توجه به تبلیغ دوستان به محیط گرم درد و دل تبدیل شد که من هم تقریبا راضیم... در مورد آنلاین شدن هم بگم که فقط اینجا و از طریق ایمیل امکان پاسخگویی دارم... در آخر باز هم بنده آماده کمک و همکاری هستم....

 

کانون المهدی: شعرها و غزلهای بنده همشون باب عاشقانه دارن و فکر نمی کنم برای کار شما مناسب باشه! فعلاً موقتا به دلیل اینکه کامل نشده امکان فروشش نیست، اگر تصمیم به فروش یا چاپ بود با شما تماس خواهم گرفت... متشکرم...

 

ستاره بی پر: به جا نیاوردم شمارو، ولی با توجه به اینکه می فرمایین من رو می شناسین جوابتون رو می دم.. خیر! بنده الان در دسترس هستم و هیچ مشکل و اختلافی هم گریبانگیر بنده نیست... خدارو شاکرم که بعد از یک مدت کوتاه یک ساله که تحت فشار روحی و روانی و مشکلات شخصی بودم در حال حاظر در شرایط بهتری هستم...به امید ایزد حدوداً ۷ ماه دیگه کاملاً در جریان چند و چون تغییرات خواهید بود و من هم پرشور تر از قبل کارم رو از سر می گیرم...( البته هنوز تصمیمم رو قاطع در مورد اینکه ایران بمونم یا نه نگرفتم و منتظر گذر زمان هستم تا بهتر تصمیم بگیرم، از کامنتتون هم متشکرم)

و ....

 

((( تا جایی که در توانمه سعی می کنم برسم و کامنت های قشنگتون رو بی جواب نزارم، درک کنین که تو شرایط دلخواه نیستم و نمی تونم!!! اینبار مجبور شدم به دلیل کمبود وقت یک جا جوابتون رو بدم ولی روند به همون ترتیبه که جواب هر یک از دوستان رو در وب خودشون بدم.... از همتون ممنونم!)

 


+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:43
توسط سزار آدینوس |

 

- برگزینیم که انتخاب کنیم، با تفکر نه با تعصب...

- برگزینیم که تغییر بدهیم نه اینکه عذر بیافرینیم...

- برگزینیم که انگیزه دهیم نه یاس و ناامیدی...

- برگزینیم که مفید باشیم نه مضر...

- برگزینیم که مرحم باشیم نه زهر آفرین...

- برگزینیم که برتر باشیم نه رقیب....

- برگزینیم که برای زندگی کردن بجنگیم نه برای زنده ماندن....

 

-- بیاییم ذهنمان را تغییر دهیم تا شاید دنیایمان تغییر کند...

 

 

                   تکخطی:

بازگشت بی معنی است به جایی که ماندن اسراف محبت است...

 


+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 18:37
توسط سزار آدینوس |


اصلا به دیدنم نیا

دوستت دارم را توی گل های سرخ نگذار

برایم نیار

اصلا به من

به رویای کودک عشقمان

فکر نکن

سردرد نگیر

عصبی نشو

اصلا زنگ در

تلفن

خواب

خیال

خلوت مرا نزن

این قدر نمک روی زخم من نپاش ...

 

با این همه

روزی اگر کنار بیراهه ای عجیب حتی

پیدایم کردی

چیزی نگو

تعجب نکن


حتما به دنبال تو آمده بودم ...


--- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- ---



پاراگراف آخر:

در هیاهوی برگ ریز پاییز گنگ در خاطرات مردم شهر پر از سوالهای بی جواب عابران کوچه شکسته از نگاههای خسته پدر وسوخته در اشکهای شوراب زده روی گونه های مادر سالهاست در کلبه خاموشم خزیده ام و با نگاههایی دوخته به هیزمهای یخ زده ای که هیچ یخبندانی را در این کلبه غم گرفته ام ضامن نخواهد بود بار دیگر قلم در دست و با خیال نوشتن اخرین خاطره پاییزی گلایه هایم را تکرار می کنم


 

 به نام عشق که غریبه ای بیش نبود

 

اولین و اخرین جمله وداع نامه ام هزاران بار تکرار می شوند تا اینکه تمام سفید کاغذم به سیاهی این سر انجام گواهی دهد پاییز دوباره از راه رسیده است وجنگل پر است از صدای برگهای خشکی که زیر پای صاحبان گور خش خش سینه های درد گرفته را همراهی می کند و من تو را به خاطر می اورم که هیچ از ناله های من در گوش تو نجوایی نیست...



----- ----- ----- ----- ----- -----

دل من چون دل تو صحنه دلقکها نیست
کار من چون کار تو، شکستن دلها نیست
دل من مامن صد شور و بسی فریاد است
شعله آتش شیرین شکن فرهاد است!
 
 
 

( سزار دردها آدینوس )



-- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- --




تکخطی آخر:

اینجا و همه چی تعطیل! تا کی خدا داند و
...


( اونود منی )


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 8:28
توسط سزار آدینوس |

به گذ شته که فکر می کنم،اشک بی امان سرازیر می شود در درونم،به تو که می رسم عشق ویرانه ای می سازد از حضورم،می شکنم زیر بار این نگاه های سرد...


که چندی است با من بیگانه شده............عاجز می شوم از بیان دوست داشتنی که زیر بار این نخواستنت سرکوب شد،کم می آورم ...

 

امشب از تو می نویسم،از تو که حضورت سراسر خاطره بوده در ثانیه هایم،از تو که از من سزاری نو ساخت،از تو که شهامت بودن را در وجودم دمید واز من که این چنین بی تاب تو بودم ،........


امشب حضورت محفل بودنم را بارانی کرده، امشب خواستن من، بعد این روزها مرا کلافه کرده....تعبیر این کابوس که در بیداری می بینم چیست؟؟چگونه برهم از دامی که تو برایم گسترده ای؟چگونه ،چگونه...

 

من از یاد برده بودام که تو با عشقم چه کردی!من از یاد برده بود ام  که تو چه نامردانه مرا از یاد بردی!!! حالا به گمانت چه کسی تقاص ثانیه های از دسته رفته ی سرنوشتم را می دهد!!!؟

 

من یا تو؟من که بازنده همیشگی دلدادگی هایم هستم یا تویی که فاتح این جنگ سردی!!!(جنگ سرد) گاهی دلم بحال خودم می سوزد !!!

 

مثل عروسک خیمه شببازی در دستان تو می لولم به هر سو که اراده کنی من میگردم! توان ایستادگی در قبال این عشق بر باده رفته را ندارم،من ناتوانتر از آنم که تو را از دستان کسی دیگر بروبم!!!

 

 من هنوز انسانم!!!!من هنوز دوستت دارم!!!!!!!!!آری دوستت دارم !!!!!!!!!!!!!!بگذار اینجا که کسی مرا نمی بیند به عشقت اعتراف کنم!!!!بگذار دزدکی برای نداشتنت ،برای نخواستنت بگریم!!!!!بیچاره من!!!چه درمانده شده ام!می خواهم برای داشتنت مرتکب گناه شوم...

 

اما به چه قیمت؟؟؟برای چه؟برای که؟زمانی که دستانت در دستانم بود ،توان ربودن قلبت را نداشتم!تو نخواستی!!!حالا می بینی چقدر



 زود همه چیز دیر شده نازنینم!!!!!!!!!




تکخطی امروز:

شب من شبی است که از غم نبودنت به میهمانی اشک ها  می روم!



!بندگراف خودمونی:
خدارو شکر که حداقل از مال دنیا یاد یکی باهامه که جای همه کسو واسم پر کرده!



+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 16:56
توسط سزار آدینوس |

 

وقتی راهی نیست

میان این همه ماندن و عمری رفتن

وقتی میدانی

این دستها برای تو می مانند و این لبخند

وقتی قرار نیست نه تو بروی نه من

چرا چانه بزنیم برای نبودن؟

بگو همه ساکت شوند

حتی تیک تیک ساعت

میخواهم تبسم تک تک لحظه هایت را نقاشی کنم

می خواهم از ته دل برایت بخندم

...آن وقت

تو برایم دستهایت را معنا می کنی

و مجسمه ای بساز از عریانی خیالم

پریشانی ان همه بوسه و نوازش

و بعد از نو باور کنی که دوستت دارم

...و من

دورترها باور کردم

که دوستم داری

گوش کن

انگار کسی آن دورها

آمدن زمستان را فریاد می زند

انگار کسی از باران می گوید

...و انگار باز کسی می خواهد

ولش کن

همین بس که هم تو هستی

هم من

هم باران

و هم پاییز

بقیه تنها بهانه اس!

همین و بس...

تکخطی:

اینم از آخرین دستاورد ما... حدود سه روز روش کار کردم! اونایی که باید بدونن می دونن...

:(,[-(


+ نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 19:4
توسط سزار آدینوس |




خیلی خیلی جالبه واسم! دنیای ما کجا بود و دنیای اینا کجا... خدا یکی... عشق یه بار.. سکس یه بار...
دنیایی غریبی است نازنین.... [-(

(اگه کنجکاو شدین بگم که مال یکی از وبلاگای بلاگفا هستش که اتفاقی بهش برخوردم.. وقتی خوندم گلاب به روتون یکم نشستم گریه کردم... حالم که جا اومد یکم فکر کردم و با اربابم درد و دل کردم و هزار بار شکرش کردم که منو جور دیگه آفریده... بعدشم واسه ناز بانوی خودم دعا کردم که خدا ازم نگیرتش... بعدشم به متن این کامنت فکر کردم و با خودک کلنجار رفتم....)




تکخطی:
ای کاش..... :((





+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 18:9
توسط سزار آدینوس |


حسودي نمي‌كنم/ نقطه

 

نه، من هرگزحسودي نمي‌كنم/ نقطه

 

به پيراهن‌ات / نقطه

 

يا روسري‌ات/ نقطه

 

يا حتي آن پپسي كه در شب تجلي نوشيدي/ نقطه

 

من تنها

 

ـ تا سرحد مرگ ـ

 

 

حسودي مي كنم به آن كفش‌هاي تايواني پاشنه بلند دوست داشتنی

 

که رازهای پیچیده ی راه رفتن را

 

در شب مکاشفه

 

به تو آموخت

 

نه، اين جا ديگر نقطه نمي‌خواهد...





تکخطی امروز:


 افسوس که هیچ گاه نخواهی دانست که چرا با تو نماندم......




+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 11:28
توسط سزار آدینوس |


مهرباني ممنوع !

دست سوزنده مشتاقت را

در نهانخانه جيبت بگذار

تا كه پا بند نباشي به كسي دست بدهي

خارهايي هستند كه ز سر پنجه دوست,با سرانگشتانت مي جنگند

دوستي مسخره است

مهرباني ممنوع !

و تو اي دوست ترين

در نهانخانه جيبت بگذار, دست سوزنده مشتاقت را

من و تو

بايد از سلسله بايدها, دستهامان را زنجير كنيم

با زبان دگران لحظه هامان را تفسير كنيم

و نگوئيم كه بازيگر يك قصه معتبريم

كاش ميدانستي

كه نبايد حس كرد,كه نبايد دل بست

در فضايي كه پر از همهمه آدمهاست

من گرفتارترين تنهايم, تو گرفتارترين

دل ما بسته وابستگي است...


قصه ماندن ما, طرح يك خستگي است؟!...



تکخطی:

 زمانی که گفتم دوستت دارم دانستم الفبایی را اختراع می کنم در شهری که هیچ کس خواندن و نوشتن نمی داند...

 


+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 11:15
توسط سزار آدینوس


دفترم را باز می کنم،

 

شنبه،1۷فروردین 87 ساعت 18

 

عاشق شدم!

 

ورق مي زنم،

 

دوشنبه،9 اردیبهشت 87 ساعت 16

 

عاشق تر شدم!

 

چهارشنبه،25 ارديبهشت ۸7

 

شنبه،4 خرداد 87

 

یکشنبه،12 خرداد ۸۷ ...

 

دفترم را مي بندم،اين ملاقاتهاي بي وعده به صَرفِ نگاه دزدكي چقدر زود گذشت!

 

حالا آنقدر عاشق هستم كه دليل خوبي داشته باشم براي گم كردن روز و تاريخ...

 

16 تیر، End Of Love

 اما گم نکردم تاریخ دوست داشتنت رو

 

سه شنبه، 18 تیر

فاصله ها به صفر رسید!

 

....... 10 مهر

مرگ تدریجی ما بود...

شروع زتدگی با رویای تو....

 

تو رو با خودت عوض کردم تا راحتتر زندگی کنم!

 

و باز تقویم من ادامه داره...

 

23 مهر، سه شنبه!

آخرین تماس...

 

ای کاش جای 16 تیر و 10 مهر عوض می شد:(!

ولی انگار رویای تو شیرین تر از خود توست...

 

چه تقویمی....

 

 

....

 

 

مرگ تدریجی یک سزار و دیگر...

دیگر به هیچ تاریخی اعتماد نخواهم کرد...

 

 

 

راستي امروز چند شنبه بود؟

بايد دوباره دفترم را باز كنم!!!!


- - - - - - - - - - -



امروز:

رسیده ها! چه غریب و نچیده می افتند...



+ نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 20:0
توسط سزار آدینوس

>>> رفتم یه چند خط از شعرامو فروختم، با پولش کارت اینترنت خریدم تا بیام برات آپ کنم <<<


دیشب باران بارید
همه خوشحال شدند
همه شادی کردند
اما در آن میان

ماه من گم شد...


 

امروز بارون اومد
به شدت
نه فقط امروز
از دیشب می بارید , یه دم
انگار که آسمون, با چشمای خسته ی من کل انداخته باشه
زدم به خیابون
بدون بارونی, بدون دستکش و بدون چتر
نه اینکه نداشته باشم, نه
نبردم
نه به خاطر حرف مردم
که بگن "هی !!! فلانی چقدر سهراب است" یا اینکه بگن "دیوونه ی بارون ندیده"
نه
شاید تنها, به خاطر اینکه دلم, انتظار چتر تو رو می کشید
و دستام شاید انتظار دستاتو
................

 

امروز اینجا هوا بارانی بارانی بود
اما تو... نبودی

 

خدا کنه فقط بدجور سرما نخورم
بازم ................


چقدر الان دلم برف میخواد با چشماتو  !!!!!


- - - - - - - - - -


تکخطی:

ای کاش خیانت کردن رو بلد بودم!



+ نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 10:47
توسط سزار آدینوس |

اکنون اما اندکی به "حماقت" محتاجم و از آن نیز محروم!

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 10:54
توسط سزار آدینوس |

 

نامه ی تو چقدر زیبا بود

 

نامه ی تو چقدر زیبا بود

 

هر خطش را سه مرتبه دو باره خواندم

 

بعد آن را به روی یک دفتر

 

تا نخورده قشنگ چسباندم

 

نامه ی تو چقدر خوشبو بود

 

بوی گل های رازقی می داد

 

حرفهایت هنوز هم عطر پاییز عاشقی می داد

 

گفته بودی عجیب که دلتنگی

 

دل من هم برای تو تنگ است

 

پیش من هم غروب دلتنگ است

 

پیش من هم طلوع بی رنگ است

 

خوشم آمد چقدر دانایی

 

خوشم آمد چقدر دانایی

 

حالی از حال من نپرسیدی

 

ولی از پشت قاب دلتنگی

 

زردیم را چه زود فهمیدی

 

یاس زرد دو خانه آن ور تر

 

داشت دیشب تو را دعا می کرد

 

تشنه بود و نبودی و او داشت

 

التماس پرنده ها می کرد

 

گفته بودی ز دوری باران

 

باز هم درد مشترک داریم

 

تا بخواهی شقایق تشنه

 

گل سرخ پر از ترک داریم

 

دوریت کار دست من داده

 

فاصله میان ما کم نیست

 

هیچ کس روزگارو اقبالش

 

مثل ما بی نشان و مبهم نیست

 

فکرت اینجا میان گلدان است

 

جلوی چشم آرزو هایم

 

تو خودت را به جای من بگذار

 

تو خودت را به جای من بگذار

 

تو دلت سوخت من چه تنهایم

 

سالها می شود که با عکست

 

توی این شهر زندگی کردم

 

با یکی دو تماس کوتاهت

 

ماه ها رفع تشنگی کردم

 

ولی آخر چقدر بنشینم

 

نامه ای حرف روشنی چیزی

 

گل خشکی میان این کاغذ

 

که به آن وعده ای بیاویزی

 

بنویس از خودت از این نامه

 

دو سه خط مختصر فقط فهرست

 

فقط این بار خواهشی دارم

 

عکس تازه برای من بفرست

 

بنویس از خودت از این نامه

 

دو سه خط مختصر فقط فهرست

 

فقط این بار خواهشی دارم

 

                             عکس تازه برای من بفرست....        ( مریم حیدرزاده)

 

 

 

                                                           (  پست خداحافظی )

 

 


+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 10:4
توسط سزار آدینوس |

 

 اگر دروغ رنگ داشت هر روز،شايد ده ها رنگين کمان در دهان ما نطفه ميبست و بيرنگي کمياب ترين چيزها بود!

 اگر عشق، ارتفاع داشت من زمين را در زير پاي خود داشتم و تو هيچگاه عزم صعود نميکردي آنگاه شايد پرچم کهربايي مرا در قله ها به تمسخر ميگرفتي!

 اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت عاشقان سکوت شب را ويران ميکردند!

 اگر براستي خواستن توانستن بود محال نبود،وصال و عاشقان که هميشه خواهانند هميشه ميتوانستند تنها نباشند!

 اگر گناه وزن داشت هيچ کس را توان آن نبود که گامي بردارد تو از کوله بار سنگين خويش ناله ميکردي و شايد من، کمر شکسته ترين بودم!

 اگر غرور نبود چشمهاي مان به جاي لبها سخن نميگفتند و ما کلام دوستت دارم را در ميان نگاه هاي گهگاه مان جستجو نميکرديم!

 اگر ديوار نبود نزديک تر بوديم،همه وسعت دنيا يک خانه ميشد و تمام محتواي يک سفره سهم همه بود و هيچکس در پشت هيچ ناکجايي پنهان نميشد!

 اگر ساعتها نبودند آزاد تر بوديم، با اولين خميازه به خواب ميرفتيم و هر عادت مکرر را در ميان بيست و چهار زندان حبس نميکرديم!

 اگر خواب حقيقت داشت هميشه با تو در کنار آن ساحل سبز لبريز از ناباوري بودم هيچ رنجي بدون گنج نبود اما گنجها شايد، بدون رنج بودند!

 اگر همه ثروت داشتند دلها سکه را بيش از خدا نمي پرستيدند و يکنفر در کنار خيابان خواب گندم نميديديد تا ديگري از سر جوانمردي بي ارزشترين سکه اش را نثار او کند اما بي گمان صفا و سادگي ميمرداگر همه ثروت داشتند!

 اگر مرگ نبود همه کافر بودند و زندگي بي ارزشترين کالا بود ترس نبود،زيبايي نبود و خوبي هم، شايد...

اگر عشق نبود به کدامين بهانه مي گريستيم و مي خنديديم؟کدام لحظه ناياب را انديشه ميکرديم؟و چگونه عبور روزهاي تلخ را تاب مي آورديم؟آري! بيگمان پيش از اينها مرده بوديم،اگر عشق نبود!

 اگر کينه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختيار عشق ميگذاشتند من با دستاني که زخم خورده توست گيسوان تو را نوازش ميکردم و تو سنگي را که من به شيشه ات زده بودم به يادگار نگه ميداشتي و ما پيمانه هايمان را در تمام شبهاي مهتابي به سلامتي دشمنانمان مي نوشيديم!

 اگر خداوند يک آرزوي انسان را برآورده ميکرد من بيگمان شکستن که نه، بلکه  تمام شدن غرور تو را آرزو ميکردم تا عذابی برای دیگری نشود و تو نيز هرگز نديدن من را...

 آنگاه نميدانم


براستي خداوند کداميک را ميپذيرفت؟

 

 

پ.ن = از یاسمن خانم و سیمین خانم  هم بابت لطفشون ممنونم.. اما امکان اینکه چند نفر با هم ویلاگ رو مدیریت کنن نیست. ( به دلیل اختلاف سبک و سلیقه )  من از تاریخ ۲۸ خرداد برای  سفر کاری می رم و نیستم! اگه لازم شد برگردم میام  و انتقال مدیریت رو انجام می دم.... اگه نشد که تو یه وقت کوچولو این کار رو انجام می دم! اما منتظر آپ نباشین.. جواب نامه آقا سامان رو هم امشب می دم تا خیالش از الم شگنه این مدت راحت شه! این مدت درگیر کارام هستم  و این آخرین پست رو  تا اینجا داشته باشین.. قول که نه حتماً جبران می کنم.... بازم ممنونم!!!

 

 


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 16:0
توسط سزار آدینوس |
 

خیلی وقتست، حس می کنم

 

                         که چیزی همین دور وبر جا گذاشته ای

 

 نگو نمی فهمد

 

          باد دیریست رفیق تنهاییم شده است

 

 از عطرش می شود فهمید

 

                           که ارزش برگشتنت را دارد

 

   آخ

 

      گفتم برگشتن...

 

          تو نمی دانی

 

                   برگشتن چه رنگیست؟

 

                      ***

 

  میدانم

 

      این روزها

 

               زیادی پرت و پلا می گویم

 

  آه، اگر می دانستی

 

             که ندیدنت چقدر سخت تر از دیدنتست..

 

                        ***

 

 ...تمامی احساسم آبی شده

 

                   ..حالا فهمیدم، آبی..

 

                                  آبی،

 

                                        رنگ برگشتن توست!

 

 برگرفته از دفتر شعر یک شاعر دیوانه.... ( سزار آدینوس )

 

پ . ن = عرضم به حضور شما... تا یه مدت قبل همه چی برعکس بود.. زور می زدم تا شعر بگم.. نمی یومد... الان شبا می خوابم می بینم که تا صبح ۱۰۰۰ خط شعر نوشتم... خیلی فاز شاعری عجیبی داره! بابت شخصی شدن مطالب این مدت وبلاگ هم از همراهان ویلاگ عذر خواهی می کنم... از روند نظرات مشخصه که کاملاً از پست های شخصی من راضی هستین.. :ی   همش که نمی شه شعر بگم... اومدم یه پیش مراسم کوچولو بگیرم واسه رفتن... بعضی ها شاید بگن فرار.. اما به قول خودشون واسم فرقی نداره... اگه خانم سیمین همچنان مایلن می تونم بعد از رفتن مدیریت این وبلاگ رو با آرشیو کامل واگذار کنم... از دوستان عزیز هم اگه کسی مایل بود از خجالتش در می یایم.. کنجکاو نشین که چی شده.... یه مدت کوتاه هستم.... تو این مدت تصمیم دارم آخرین غزل خودم رو تو ایران بگم... اگه کسی خواست نسخه چاپی اش رو داشته باشه اطلاع بده براش بفرستم...  حدوداً ۶۵ صفحه غزل هستش که تا قبل از رفتن آماده می شه!

 

امروز تکخطی نداریم!

 


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 12:23
توسط سزار آدینوس |

 
 

كوله بارم خالي

 

سفرم دور و دراز

 

جاده در مه تنها

 

و خيالي كه غبار آلود است!

 

 

 

بي كلام از تو جدا خواهم شد

 

تو را ترک خواهم گفت

 

دهنت از يادمرا خواهد برد

 

تو توانستن را خوب به من آموختی

 

سازم از غصه ترك خواهد خورد!

 

(حلال دیگری باد...)

 

 

تکخطی امروز :

 

عشق من تا آنجا بود که خلوت تو با تنهایی نیز خیانتی به من بود!


+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 19:16
توسط سزار آدینوس |