تبليغاتX
بی وقت نوشت های سزار آدینوس

 

نامه ی تو چقدر زیبا بود

 

نامه ی تو چقدر زیبا بود

 

هر خطش را سه مرتبه دو باره خواندم

 

بعد آن را به روی یک دفتر

 

تا نخورده قشنگ چسباندم

 

نامه ی تو چقدر خوشبو بود

 

بوی گل های رازقی می داد

 

حرفهایت هنوز هم عطر پاییز عاشقی می داد

 

گفته بودی عجیب که دلتنگی

 

دل من هم برای تو تنگ است

 

پیش من هم غروب دلتنگ است

 

پیش من هم طلوع بی رنگ است

 

خوشم آمد چقدر دانایی

 

خوشم آمد چقدر دانایی

 

حالی از حال من نپرسیدی

 

ولی از پشت قاب دلتنگی

 

زردیم را چه زود فهمیدی

 

یاس زرد دو خانه آن ور تر

 

داشت دیشب تو را دعا می کرد

 

تشنه بود و نبودی و او داشت

 

التماس پرنده ها می کرد

 

گفته بودی ز دوری باران

 

باز هم درد مشترک داریم

 

تا بخواهی شقایق تشنه

 

گل سرخ پر از ترک داریم

 

دوریت کار دست من داده

 

فاصله میان ما کم نیست

 

هیچ کس روزگارو اقبالش

 

مثل ما بی نشان و مبهم نیست

 

فکرت اینجا میان گلدان است

 

جلوی چشم آرزو هایم

 

تو خودت را به جای من بگذار

 

تو خودت را به جای من بگذار

 

تو دلت سوخت من چه تنهایم

 

سالها می شود که با عکست

 

توی این شهر زندگی کردم

 

با یکی دو تماس کوتاهت

 

ماه ها رفع تشنگی کردم

 

ولی آخر چقدر بنشینم

 

نامه ای حرف روشنی چیزی

 

گل خشکی میان این کاغذ

 

که به آن وعده ای بیاویزی

 

بنویس از خودت از این نامه

 

دو سه خط مختصر فقط فهرست

 

فقط این بار خواهشی دارم

 

عکس تازه برای من بفرست

 

بنویس از خودت از این نامه

 

دو سه خط مختصر فقط فهرست

 

فقط این بار خواهشی دارم

 

                             عکس تازه برای من بفرست....        ( مریم حیدرزاده)

 

 

 

                                                           (  پست خداحافظی )

 

 


+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 10:4
توسط سزار آدینوس |

 

 اگر دروغ رنگ داشت هر روز،شايد ده ها رنگين کمان در دهان ما نطفه ميبست و بيرنگي کمياب ترين چيزها بود!

 اگر عشق، ارتفاع داشت من زمين را در زير پاي خود داشتم و تو هيچگاه عزم صعود نميکردي آنگاه شايد پرچم کهربايي مرا در قله ها به تمسخر ميگرفتي!

 اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت عاشقان سکوت شب را ويران ميکردند!

 اگر براستي خواستن توانستن بود محال نبود،وصال و عاشقان که هميشه خواهانند هميشه ميتوانستند تنها نباشند!

 اگر گناه وزن داشت هيچ کس را توان آن نبود که گامي بردارد تو از کوله بار سنگين خويش ناله ميکردي و شايد من، کمر شکسته ترين بودم!

 اگر غرور نبود چشمهاي مان به جاي لبها سخن نميگفتند و ما کلام دوستت دارم را در ميان نگاه هاي گهگاه مان جستجو نميکرديم!

 اگر ديوار نبود نزديک تر بوديم،همه وسعت دنيا يک خانه ميشد و تمام محتواي يک سفره سهم همه بود و هيچکس در پشت هيچ ناکجايي پنهان نميشد!

 اگر ساعتها نبودند آزاد تر بوديم، با اولين خميازه به خواب ميرفتيم و هر عادت مکرر را در ميان بيست و چهار زندان حبس نميکرديم!

 اگر خواب حقيقت داشت هميشه با تو در کنار آن ساحل سبز لبريز از ناباوري بودم هيچ رنجي بدون گنج نبود اما گنجها شايد، بدون رنج بودند!

 اگر همه ثروت داشتند دلها سکه را بيش از خدا نمي پرستيدند و يکنفر در کنار خيابان خواب گندم نميديديد تا ديگري از سر جوانمردي بي ارزشترين سکه اش را نثار او کند اما بي گمان صفا و سادگي ميمرداگر همه ثروت داشتند!

 اگر مرگ نبود همه کافر بودند و زندگي بي ارزشترين کالا بود ترس نبود،زيبايي نبود و خوبي هم، شايد...

اگر عشق نبود به کدامين بهانه مي گريستيم و مي خنديديم؟کدام لحظه ناياب را انديشه ميکرديم؟و چگونه عبور روزهاي تلخ را تاب مي آورديم؟آري! بيگمان پيش از اينها مرده بوديم،اگر عشق نبود!

 اگر کينه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختيار عشق ميگذاشتند من با دستاني که زخم خورده توست گيسوان تو را نوازش ميکردم و تو سنگي را که من به شيشه ات زده بودم به يادگار نگه ميداشتي و ما پيمانه هايمان را در تمام شبهاي مهتابي به سلامتي دشمنانمان مي نوشيديم!

 اگر خداوند يک آرزوي انسان را برآورده ميکرد من بيگمان شکستن که نه، بلکه  تمام شدن غرور تو را آرزو ميکردم تا عذابی برای دیگری نشود و تو نيز هرگز نديدن من را...

 آنگاه نميدانم


براستي خداوند کداميک را ميپذيرفت؟

 

 

پ.ن = از یاسمن خانم و سیمین خانم  هم بابت لطفشون ممنونم.. اما امکان اینکه چند نفر با هم ویلاگ رو مدیریت کنن نیست. ( به دلیل اختلاف سبک و سلیقه )  من از تاریخ ۲۸ خرداد برای  سفر کاری می رم و نیستم! اگه لازم شد برگردم میام  و انتقال مدیریت رو انجام می دم.... اگه نشد که تو یه وقت کوچولو این کار رو انجام می دم! اما منتظر آپ نباشین.. جواب نامه آقا سامان رو هم امشب می دم تا خیالش از الم شگنه این مدت راحت شه! این مدت درگیر کارام هستم  و این آخرین پست رو  تا اینجا داشته باشین.. قول که نه حتماً جبران می کنم.... بازم ممنونم!!!

 

 


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 16:0
توسط سزار آدینوس |
 

خیلی وقتست، حس می کنم

 

                         که چیزی همین دور وبر جا گذاشته ای

 

 نگو نمی فهمد

 

          باد دیریست رفیق تنهاییم شده است

 

 از عطرش می شود فهمید

 

                           که ارزش برگشتنت را دارد

 

   آخ

 

      گفتم برگشتن...

 

          تو نمی دانی

 

                   برگشتن چه رنگیست؟

 

                      ***

 

  میدانم

 

      این روزها

 

               زیادی پرت و پلا می گویم

 

  آه، اگر می دانستی

 

             که ندیدنت چقدر سخت تر از دیدنتست..

 

                        ***

 

 ...تمامی احساسم آبی شده

 

                   ..حالا فهمیدم، آبی..

 

                                  آبی،

 

                                        رنگ برگشتن توست!

 

 برگرفته از دفتر شعر یک شاعر دیوانه.... ( سزار آدینوس )

 

پ . ن = عرضم به حضور شما... تا یه مدت قبل همه چی برعکس بود.. زور می زدم تا شعر بگم.. نمی یومد... الان شبا می خوابم می بینم که تا صبح ۱۰۰۰ خط شعر نوشتم... خیلی فاز شاعری عجیبی داره! بابت شخصی شدن مطالب این مدت وبلاگ هم از همراهان ویلاگ عذر خواهی می کنم... از روند نظرات مشخصه که کاملاً از پست های شخصی من راضی هستین.. :ی   همش که نمی شه شعر بگم... اومدم یه پیش مراسم کوچولو بگیرم واسه رفتن... بعضی ها شاید بگن فرار.. اما به قول خودشون واسم فرقی نداره... اگه خانم سیمین همچنان مایلن می تونم بعد از رفتن مدیریت این وبلاگ رو با آرشیو کامل واگذار کنم... از دوستان عزیز هم اگه کسی مایل بود از خجالتش در می یایم.. کنجکاو نشین که چی شده.... یه مدت کوتاه هستم.... تو این مدت تصمیم دارم آخرین غزل خودم رو تو ایران بگم... اگه کسی خواست نسخه چاپی اش رو داشته باشه اطلاع بده براش بفرستم...  حدوداً ۶۵ صفحه غزل هستش که تا قبل از رفتن آماده می شه!

 

امروز تکخطی نداریم!

 


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 12:23
توسط سزار آدینوس |
 
 

كوله بارم خالي

 

سفرم دور و دراز

 

جاده در مه تنها

 

و خيالي كه غبار آلود است!

 

 

 

بي كلام از تو جدا خواهم شد

 

تو را ترک خواهم گفت

 

دهنت از يادمرا خواهد برد

 

تو توانستن را خوب به من آموختی

 

سازم از غصه ترك خواهد خورد!

 

(حلال دیگری باد...)

 

 

تکخطی امروز :

 

عشق من تا آنجا بود که خلوت تو با تنهایی نیز خیانتی به من بود!


+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 19:16
توسط سزار آدینوس |
 

                   

 

نمی بخشمت! بخاطر تمام خنده هایی که از صورتم گرفتی!

 

نمی بخشمت!بخاطر تمام غمهایی که برصورتم نشاندی!

 

نمی بخشمت!بخاطر دلی که برایم شکستی!

 

نمی بخشمت!بخاطر احساسی که برایم پرپر کردی!

 

نمی بخشمت!بخاطر زخمی که بروجودم نشاندی!

 

نمی بخشمت!بخاطر نمکی که بر زخمم گذاردی!

 

ولی!می بخشمت بخاطر عشقی که بر قلبم حک کردی و مراآموختی تا بتوانم  ساده تر جایت عاشق دیگری باشم....

 

 

 

تکخطی  :

 

هیچ زمستانی انتظار بهار را نمی کشد!

 

 

>>> من بر خواهم گشت به سزار گدشته! امروز تداعی دیروزهای شیرین است... <<<

 

 


+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 16:11
توسط سزار آدینوس |
 

 یک جای دور ، یک گوشه ی امن ، یک روز بی دغدغه ، یک خواب آرام ، یک واژه زلال ، یک آغوش گرم ، یک فکر نجیب ... با یک کتاب نخوانده و یک فنجان قهوه ی داغ داغ ....

 

توقع زیادیه ؟


+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 11:27
توسط سزار آدینوس

 

در انتظار چیستی؟؟؟  اینجا همچنان تاریک است... تو به ازدحام کدام کوچه خوشبخت خواهی نگریست؟؟؟ وقتی دریچه مسدود است؟؟؟

 


روی قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت

زير باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت

چه تفاوت که چه خورده است غم يا سم

آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت

روز ميلاد ، همان روز که عاشق شده بود

مرگ با لحظه ی ميلاد برابر شد و رفت

او کسی بود که از غرق شدن می ترسيد

عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت

هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد

ساده بود و به دوست داشتن دیگری مجبور

                                                         شد و رفت....

 

  تکخطی امروز :

در دفترچه خاطراتت حاشیه ای بودم فراموش شدنی، نه سطری به یاد ماندنی!

 

 

< پاراگراف خودمونی : اجباری نیست به خوندن مطالب این وبلاگ اگه مطالب کسی رو اذیت می کنه!!! >

 


+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 16:40
توسط سزار آدینوس |
(۱۲۲)

و سزار امروز با حجم اندوه غربت خویش می نویسد. آنان که سزار را غریب دیدندو دلشان به رحم آمد و گفتند : دوستت دارم! نمی دانستند که سزار جامانده دیروز است نه امروز... نمی دانستند که زاهد طاهر پرست از حال ما آگاه نیست.. هر چه در وصف ما گوید جای اکراه نیست...

به یاد آن هم سفر ماشین زمان که می گفت :  غربت بی چون و چرا بهتر از ماندن با چون و چراست... به یاد آن شیفته آزادی که می گفت : نیروی عشق من چیرگی مشکلات است...                                    به یاد آن وجود پر از خالی که :با وجود خالی اش مرا از بی احساسی سرشار کرد...

 

 

تقدیم به آنکه توانست و باور نمیداشت توانستن را:

هرگز دلم نمي خواست آخرين نامه نانوشته ام را براي وداع هميشگي از دل بر انگشتانم روان سازم تا ياري اگر وفاي دلداري بر غم عشق بگذارد من گناه اين خداحافظي را بر سايه هاي عشق به امانت بگذارم.

 

هرگز دلم نمي خواست بي آنكه  جهلي دوباره بر غرور بنشيند عشق را، عشقي كه ناخواسته در حريم دل آشيان كرده بود و در سكوت خواستن،چند صباحي ما را پي خيال سير و تشنة وصال ،به انتظار چنين روز بر باورم تاريك كنم.

 

شايد گناه كرده بودم تا بر آلايش جانم رند خرابات گردم و بر مي ناب و شرابي سرد ساغر سينه ام را  صبوي چشمان گريان سازم اما نه،انگار هيچ گذشت و هيچ تامل خاطري براي فراراز اين قصه عشق كارساز نيست و هيچ شكستني، دوباره اين آب ريخته شده ديدگان را از شكست غرور به خودخواهي ما نخواهد نشاند. 

 

ديگر چه افاده كه يار بازيگر عشق باشد و دلدار آوازه خوان اين ترانه.ديگر چه محبتي كه مهري دروغين باشد و در آرزوهاي خيال شده، نانوشته.

 

 مي دانم من ديگر آني نخواهم بود كه وفاي عشق ،دولت فردوس اين آشنايي را بر حلاوت نياز مترنم كند . من ديگر معشوقة عاشقي نخواهم بود كه بودنم حزن غم او باشد و سكوتم ترديد دوست داشتنش.

 

شايد عاشقي گمشده در وفا بوده ام و در نقش و نگار محبت، اما نه تا بدين روز،من در حرمت عشق سينه ايي بودم تا براي اثبات اين پاكي دل، كسي بر من خرده نگيرد كه عاشقي بر وفا نمي داند و كسي چون من نيست .

 

آري عاشقي غم دارد و تحمل.پس تحمل سكوت بر من مثل نوشيدن شراب كهنه ايي بود تا مست  آزمون گردم و فارغ از شكست.

 

خداي من ، شايد زمان آزمون بر آرامش من مثل طوفاني ميگذشت كه  بايد مي گذشت اما من بايد پاس مي داشتم اين حرمت خواستن را و بر گلهاي شكفته احساس، آب زمزم و اشك شوق مي دادم كه بدانند وفاي اين عشق ،هرگزدروغ نبود.

 

 

از همان روز اول كه ديدگانم حس آشنايي بر  چشمان عشق گشود مي دانستم اين دوست داشتن چنين سهل نخواهد بود كه خود را در آغوش پاكدلان، آب روان بر اشك زلال سازم ،چون خداي مهربان چنان آزموني بر در حكمت مي گشاييد كه هماي رحمت، پر پرواز برآسمان اين آشنايي نسوزاند و مرا در قصه هاي عاشقانه شمع بيقرار نسازد.

 

گرچه خداي مهربانم مرا بر آزمودن سختي اين سكوت عاشقانه ،آزموني سخت نمود تا بدانم اگر گناه من بود چنين غم افزون بر نگاركه بايد مجازات شوم ،مجازات بر خود روا داشتم تا با وداع آخرين حرفهاي سينه ام، او را با آرزوهاي قشنگش بر گونه هاي خندان، بر لبهاي لرزان و بر قلب كوچك و مهربانش تنها گذارم و سالها آرزوي خوشبختي و سعادت بر او طالب گردم .و امروز روزي بود كه با گذشتن از آزمونهاي الهي دانستم بايد براي هميشه خداحافظي كرد وگل را به باغبان مهرش سپرد .

 

شاید که نه! یقیناً تو راست می گفتی... چشمانم مشکل داشت... جور دیگر باید می دیدم... بس است حجم این خود فریبی!

 

نمی دانستم حجم دوست داشتن برای وصال کافی است...شاید همگان در اشتباه اند که زندگی دو روز است و باید خوش گذراند.. این دور روز که همگان ازش یاد می کنند برایم غربت بی چون و چرایی بود...پاس نمی داشتم که کسی که زخم غربت را نچشیده در حبس وصال این دل باشد

 

حرفهاي بسيار براي گفتن دارم كه بايد گفت اما بايد تنها گذاشت حرف هاي دلي را  كه از دل برخواسته و رنگ و بوي وداع مي دهد .

كسي كه براي هميشه تنهايت،

مي گذارد جایز نیست....

گذاشت!!!!

                                                                                                  (خسته نباشی)


نامه همسفر ماشین زمان هم در پست های بعدی درج خواهد شد...

 

(۱۲۲)


+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 10:26
توسط سزار آدینوس |

 

I Not Know... I Not Understand... I Not See... I Not Listen... but i feel and feel Love not need to Know, Understand,See and Other... Love is to be and to stay feel....( Love Is not grudge)      (ADINOS)

 

 

چه بیهوده است گشتن عشق در دنیایی که همه در آن عاشق خود و امیال خودند....

( Realy Sorry For You... ( M & S ) )

 

سخن امروز:

از دوستای بسیار گلم هم بابت شخصی شدن این پست وبلاگ عذر خواهی می کنم...

 


+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 18:15
توسط سزار آدینوس |
 
زلیخا مغرور قصه اش بود. زلیخا به همنشینی نامش با یوسف می نازید. زلیخا بر بلندای قصه رفت و گفت رونق این قصه همه از من است. این قصه بوی زلیخا می دهد کجاست زنی که  شایسته عشق پیامبری باشد ، تا بار دیگر قصه ای این چنین زیبا شود؟

قصه دیگر نازیدن زلیخا را تاب نیاورد و گفت: بس است زلیخا ! بس است .از قصه پایین بیا ، که این قصه اگر زیباست ، نه به خاطر تو ، که زیبایی همه از یوسف است ...

زلیخا گفت: من عاشقم و عشق رنگ و بوی هر قصه ای است . عمریست که نامم را در حلقه عاشقان برده اند. قصه گفت : نامت را به خطا برده اند ، که تو عشق نمی دانی و بس.

تو همانی که بر عشق چنگ انداختی . تو آنی که پیرهن عاشقی را به نامردی دریدی. تو آمدی و قصه ، بوی خیانت گرفت . بوی خدعه و نیرنگ. از قصه ام بیرون برو تا یوسف بماند و راستی... تا یوسف بماند و راستی...
 

                                                  و زلیخا از قصه بیرون رفت ....
 
 
تکخطی امروز:
اگر عشق و دوست داشتن این است که من نماز نخوانم و دروغ نگویم و تو نماز بخوانی و دروغ بگویی همان بهتر که من کافرم!
 

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 9:40
توسط سزار آدینوس |

 

 

                          ای کاش عشق، خیانت نبود

                                                   ای کاش دنیا، جنایت نبود

                          ای کاش بودن، سرد نبود

                                                   ای کاش ماندن، درد نبود

                          ای کاش گفتن، سخت نبود

                                                   ای کاش بدی، بخت نبود

                          ای کاش زندگی، مرگ نبود

                                                   ای کاش پاییز، بی برگ نبود

                          ای کاش دوست را، غم نبود

                                                   ای کاش چشمان را، نم نبود

 

                          ای کاش،مرا ای کاش نبود...

                                                   ای کاش،مرا ای کاش نبود...

 

 

 

: تکخطی امروز سزار

در دنیایی که در آن همه رنگ می فروشند، من روسیاهم!

 


+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 20:49
توسط سزار آدینوس |