تبليغاتX
بی وقت نوشت های سزار آدینوس
گاهی وقتا یادم می ره آدمم... نمی دونم چرا؟؟؟ بعد که تنها می شم حس سزار بودن منو می گیره.. تازه یادم می یاد که وبلاگ دارم و واسه خواننده هام می نویسم... خیلی وقتا یادم می ره که یه روزی عمرم تموم می شه و نباید دل به چیزای پوچ ببندم... یه نوع شک حاصل می شه که همه دارن.. بعضی وقتا به قلم و دفتری که توشون می نویسن هم شک می کنم.. احساس می کنم اونا هیچی نمی فهمن و ما تکونشون می دیم و این ضایعات میاد تو مغزمون و بعدش هم رو کاغذ دفتر نوشته می شن...

بعضی وقتا هم دلسرد می شم.. از این دزدیهای ادبی.. از این اهانت های ادبی که به شعرای ما می شه... ( دستبند برای زندانیان...پول آب باید بدهیم.. پول گاز جدا.. و دیگر هیچ...) اسمش رو گذاشتن شعر...

بگذریم.... بعضی وقتا بغض اینقدر اینجامو می گیره که قلم و خودکار هم می مونن چی بنویسن تا آدینوس راضی بشه!!! بدتر از اینا موس و کیبورد.... بعضی وقتا هم به حدی موقع نوشتن جو منو می گیره که متن من از موضوع اصلیش خارج می شه... مثل الان... امروز هم مثل دیروز اومد مثل دیشب صبح می شه و میره... چند بیت امروز تقدیم با عشق:

- بگذار بروم جایی که در آنجا حسرت دیدار یار نیست!

- بگذار بروم جایی که در آنجا شوق دیدار یار نیست!

( نگین آدینوس عاشق نیست)

- کدامین روز تواند روزهای برخورد سردت را فراموشی بخشد...

- چه جایی جز آنجا که در آنجا حسرت دیدار یار نیست؟؟؟

 


+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 19:13
توسط سزار آدینوس |