|
ضایعات ذهنی تجدید ناپذیر اینجانب
امروز جمعه بود... یه جبهه بود پر از آدمک های خشک و بی جون... من بودم و آدمک هایی که دوروبرم بودن... به یکی ازآدمک ها رسیدم... شروع کردم باهاش صحبت کردن... یه کم که صحبت کردم فهمیدم که من این آدمک رو ۷۰ روزه می شناسم.. جالب بود برام.. یه همچین آدمکی.. چند دقیقه گذشت... گفتم می خوام معامله کنم... ترسید خندش گرفت.. گفتم هر چی که دوست داری.. هر چی که بخوای...فهمید و به من نفهموند... خلاصه معاملون تموم شد.. البته نه اون چیزی که من انتظار داشتم.. اما معالمه خوبی بود.. سود و ضررش مال جفتمون بود... سزار هیچ وقت تحت هیچ شرایطی اجازه انتخاب نمی ده... اما این چند روز حالم خوب نبود و یکی از نقاط ضعف آدینوس اینه که زمانی که حالش خوب نیست احساساتیه...این شد که امروز گفتم قیچی مال تو... بگذریم... امروز هم با یه آدمک معامله کردم که خیلی واسم جالب بود..... حالم هم خوب نبود گفتم بیام یه چند خطی بنویسم... البته اینو هم بگم که از اون ۱۲ نفر که نظر ( خصوصی) دادن هم ممنونم...
این هم مال امروز تقدیم به آدمکها: وقتی داری معامله می کنی ( چه عشقی و چه مالی و...) سعی کن به ضرری که ممکنه بدی فکر کنی نه به سودی که اون لحظه می کنی!
|