|
ضایعات ذهنی تجدید ناپذیر اینجانب
دیروز تا کنار خانه کاهگلی غرورت آمدم، پیدا بود که نگاهت تعبیر زمستانی سرد است... ترسم از شکستن بغض گلو بود... به ناچار سکوت مرا اختیار کرد..حال که سالها می گذرد زلزله ای نتوانست آن خانه کاهگلی را فرو ریزد... آری حال امروز که ستون خانه ام در حال فروپاشی است، به خودت زحمت نگاه کردن هم نمی دهی...
امروز: شاد بودن بزرگترین انتقامی است که می توان از زندگی گرفت....
|