تبليغاتX
بی وقت نوشت های سزار آدینوس
حس خوبی نداشتم.... یک ساعت قبل از موعد اتمام کارم زدم بیرون.... نمی دونستم دارم چی کار می کنم و کجا می رم....اولش خیلی شلوغ بود.. همه ریخته بودن بیرون.. یکی عاشق بود.. اومده بیرون... یکی معتاد بود .. اومده بود یه جای خلوت تزریق کنه.. بعضی ها خونواده بودن اومده بودن که تفریح کنن... یکی از جاهای جالبش اینجا بود که اصلا باجه تلفن خالی وجود نداشت... هر چی قدم می زدم و متر می کردم و به هر باجه ای که می رسیدم می دیدم یکی تلفن  عمومی رو اشغال کرده.. ولی انصافاً! عجب دنیایی داره وقتی پای باجه داری با یکی که دوسش داری صحبت می کنی... چه کارتها که واسه این جور لحظات خریداری نشد و  چه عمرها که بای این باچه ها هدر نرفت.. خیلی واسم جالب بود... هر چی باجه تو شهر می شناختم رفتم سر زدم دیدم .. دیدم که نه... همشون Bussy! ساعت ۱۱ شب بود.. کم کم هوا داشت واسه من تاریک می شد... دلم هم حال خونه رفتن نداشت.... دیگه از جمعیتی که ساعت ۹ بیرون بودن خبر نبود.... عاشقا با عشقشون صاف کردن رفتن خونه.. معتادا هم که دیگه..... هر ۵۰۰ متر که قدم می زدم یه نفر رو می دیدم.... ساعت شده بود ۱۲ .... یکی از زیباترین لحظات سزار قدم زدن ساعت ۱۲ اون هم تو یه خیابون بزرگ و طویل که هیچکس تو نباشه... نه ماشین بود... نه آدم... من بودم و یه خیابون بلند.... همش فکر می کردم که آخرین نفری هستم که امشب تو این خیابون قدم می زنه.... به خود گفتم آخرین رهگذرم تو این خیابون بلند...خلاصه... نشد.. سردی هوا ما رو شکست داد و روانه خونمون کرد....ساعت ۱ بود که رسیدم خونه.... با این که دیروز حس غریبی داشتم و حالم به طرز عجیبی خوب نبود اما می ارزید به دیدن و فکر کردن در مورد خیلی چیزا....

واسه امروز هم:

از دست دادن خیلی چیزا به این می ارزه که یه نفر آدم خیلی دوست داره!!!

 


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 10:1
توسط سزار آدینوس |