تبليغاتX
بی وقت نوشت های سزار آدینوس
 
زلیخا مغرور قصه اش بود. زلیخا به همنشینی نامش با یوسف می نازید. زلیخا بر بلندای قصه رفت و گفت رونق این قصه همه از من است. این قصه بوی زلیخا می دهد کجاست زنی که  شایسته عشق پیامبری باشد ، تا بار دیگر قصه ای این چنین زیبا شود؟

قصه دیگر نازیدن زلیخا را تاب نیاورد و گفت: بس است زلیخا ! بس است .از قصه پایین بیا ، که این قصه اگر زیباست ، نه به خاطر تو ، که زیبایی همه از یوسف است ...

زلیخا گفت: من عاشقم و عشق رنگ و بوی هر قصه ای است . عمریست که نامم را در حلقه عاشقان برده اند. قصه گفت : نامت را به خطا برده اند ، که تو عشق نمی دانی و بس.

تو همانی که بر عشق چنگ انداختی . تو آنی که پیرهن عاشقی را به نامردی دریدی. تو آمدی و قصه ، بوی خیانت گرفت . بوی خدعه و نیرنگ. از قصه ام بیرون برو تا یوسف بماند و راستی... تا یوسف بماند و راستی...
 

                                                  و زلیخا از قصه بیرون رفت ....
 
 
تکخطی امروز:
اگر عشق و دوست داشتن این است که من نماز نخوانم و دروغ نگویم و تو نماز بخوانی و دروغ بگویی همان بهتر که من کافرم!
 

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 9:40
توسط سزار آدینوس |