|
ضایعات ذهنی تجدید ناپذیر اینجانب
(۱۲۲)
و سزار امروز با حجم اندوه غربت خویش می نویسد. آنان که سزار را غریب دیدندو دلشان به رحم آمد و گفتند : دوستت دارم! نمی دانستند که سزار جامانده دیروز است نه امروز... نمی دانستند که زاهد طاهر پرست از حال ما آگاه نیست.. هر چه در وصف ما گوید جای اکراه نیست... به یاد آن هم سفر ماشین زمان که می گفت : غربت بی چون و چرا بهتر از ماندن با چون و چراست... به یاد آن شیفته آزادی که می گفت : نیروی عشق من چیرگی مشکلات است... به یاد آن وجود پر از خالی که :با وجود خالی اش مرا از بی احساسی سرشار کرد...
تقدیم به آنکه توانست و باور نمیداشت توانستن را: هرگز دلم نمي خواست آخرين نامه نانوشته ام را براي وداع هميشگي از دل بر انگشتانم روان سازم تا ياري اگر وفاي دلداري بر غم عشق بگذارد من گناه اين خداحافظي را بر سايه هاي عشق به امانت بگذارم. هرگز دلم نمي خواست بي آنكه جهلي دوباره بر غرور بنشيند عشق را، عشقي كه ناخواسته در حريم دل آشيان كرده بود و در سكوت خواستن،چند صباحي ما را پي خيال سير و تشنة وصال ،به انتظار چنين روز بر باورم تاريك كنم. شايد گناه كرده بودم تا بر آلايش جانم رند خرابات گردم و بر مي ناب و شرابي سرد ساغر سينه ام را صبوي چشمان گريان سازم اما نه،انگار هيچ گذشت و هيچ تامل خاطري براي فراراز اين قصه عشق كارساز نيست و هيچ شكستني، دوباره اين آب ريخته شده ديدگان را از شكست غرور به خودخواهي ما نخواهد نشاند. ديگر چه افاده كه يار بازيگر عشق باشد و دلدار آوازه خوان اين ترانه.ديگر چه محبتي كه مهري دروغين باشد و در آرزوهاي خيال شده، نانوشته. مي دانم من ديگر آني نخواهم بود كه وفاي عشق ،دولت فردوس اين آشنايي را بر حلاوت نياز مترنم كند . من ديگر معشوقة عاشقي نخواهم بود كه بودنم حزن غم او باشد و سكوتم ترديد دوست داشتنش. شايد عاشقي گمشده در وفا بوده ام و در نقش و نگار محبت، اما نه تا بدين روز،من در حرمت عشق سينه ايي بودم تا براي اثبات اين پاكي دل، كسي بر من خرده نگيرد كه عاشقي بر وفا نمي داند و كسي چون من نيست . آري عاشقي غم دارد و تحمل.پس تحمل سكوت بر من مثل نوشيدن شراب كهنه ايي بود تا مست آزمون گردم و فارغ از شكست. خداي من ، شايد زمان آزمون بر آرامش من مثل طوفاني ميگذشت كه بايد مي گذشت اما من بايد پاس مي داشتم اين حرمت خواستن را و بر گلهاي شكفته احساس، آب زمزم و اشك شوق مي دادم كه بدانند وفاي اين عشق ،هرگزدروغ نبود. از همان روز اول كه ديدگانم حس آشنايي بر چشمان عشق گشود مي دانستم اين دوست داشتن چنين سهل نخواهد بود كه خود را در آغوش پاكدلان، آب روان بر اشك زلال سازم ،چون خداي مهربان چنان آزموني بر در حكمت مي گشاييد كه هماي رحمت، پر پرواز برآسمان اين آشنايي نسوزاند و مرا در قصه هاي عاشقانه شمع بيقرار نسازد. گرچه خداي مهربانم مرا بر آزمودن سختي اين سكوت عاشقانه ،آزموني سخت نمود تا بدانم اگر گناه من بود چنين غم افزون بر نگاركه بايد مجازات شوم ،مجازات بر خود روا داشتم تا با وداع آخرين حرفهاي سينه ام، او را با آرزوهاي قشنگش بر گونه هاي خندان، بر لبهاي لرزان و بر قلب كوچك و مهربانش تنها گذارم و سالها آرزوي خوشبختي و سعادت بر او طالب گردم .و امروز روزي بود كه با گذشتن از آزمونهاي الهي دانستم بايد براي هميشه خداحافظي كرد وگل را به باغبان مهرش سپرد .
نمی دانستم حجم دوست داشتن برای وصال کافی است...شاید همگان در اشتباه اند که زندگی دو روز است و باید خوش گذراند.. این دور روز که همگان ازش یاد می کنند برایم غربت بی چون و چرایی بود...پاس نمی داشتم که کسی که زخم غربت را نچشیده در حبس وصال این دل باشد حرفهاي بسيار براي گفتن دارم كه بايد گفت اما بايد تنها گذاشت حرف هاي دلي را كه از دل برخواسته و رنگ و بوي وداع مي دهد . كسي كه براي هميشه تنهايت، مي گذارد جایز نیست.... گذاشت!!!!
(خسته نباشی)
نامه همسفر ماشین زمان هم در پست های بعدی درج خواهد شد...
(۱۲۲) |