|
ضایعات ذهنی تجدید ناپذیر اینجانب
در انتظار چیستی؟؟؟ اینجا همچنان تاریک است... تو به ازدحام کدام کوچه خوشبخت خواهی نگریست؟؟؟ وقتی دریچه مسدود است؟؟؟
روی قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت زير باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت چه تفاوت که چه خورده است غم يا سم آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت روز ميلاد ، همان روز که عاشق شده بود مرگ با لحظه ی ميلاد برابر شد و رفت او کسی بود که از غرق شدن می ترسيد عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد ساده بود و به دوست داشتن دیگری مجبور شد و رفت....
در دفترچه خاطراتت حاشیه ای بودم فراموش شدنی، نه سطری به یاد ماندنی!
|