|
ضایعات ذهنی تجدید ناپذیر اینجانب
خیلی وقتست، حس می کنم که چیزی همین دور وبر جا گذاشته ای نگو نمی فهمد باد دیریست رفیق تنهاییم شده است از عطرش می شود فهمید که ارزش برگشتنت را دارد آخ گفتم برگشتن... تو نمی دانی برگشتن چه رنگیست؟ *** میدانم این روزها زیادی پرت و پلا می گویم آه، اگر می دانستی که ندیدنت چقدر سخت تر از دیدنتست.. *** ...تمامی احساسم آبی شده ..حالا فهمیدم، آبی.. آبی، رنگ برگشتن توست! برگرفته از دفتر شعر یک شاعر دیوانه.... ( سزار آدینوس )
پ . ن = عرضم به حضور شما... تا یه مدت قبل همه چی برعکس بود.. زور می زدم تا شعر بگم.. نمی یومد... الان شبا می خوابم می بینم که تا صبح ۱۰۰۰ خط شعر نوشتم... خیلی فاز شاعری عجیبی داره! بابت شخصی شدن مطالب این مدت وبلاگ هم از همراهان ویلاگ عذر خواهی می کنم... از روند نظرات مشخصه که کاملاً از پست های شخصی من راضی هستین.. :ی همش که نمی شه شعر بگم... اومدم یه پیش مراسم کوچولو بگیرم واسه رفتن... بعضی ها شاید بگن فرار.. اما به قول خودشون واسم فرقی نداره... اگه خانم سیمین همچنان مایلن می تونم بعد از رفتن مدیریت این وبلاگ رو با آرشیو کامل واگذار کنم... از دوستان عزیز هم اگه کسی مایل بود از خجالتش در می یایم.. کنجکاو نشین که چی شده.... یه مدت کوتاه هستم.... تو این مدت تصمیم دارم آخرین غزل خودم رو تو ایران بگم... اگه کسی خواست نسخه چاپی اش رو داشته باشه اطلاع بده براش بفرستم... حدوداً ۶۵ صفحه غزل هستش که تا قبل از رفتن آماده می شه!
امروز تکخطی نداریم!
|